كه راز دل در او بنهفته آيد * اشارت گر ز دل شد گفته آيد
همه دلها به يك جا گشته انباز * بيك آهنگ هم باهم همآواز
به هر شهرى بلند از وى نواييست * نواى او صداى آشنايىست
به روى دل بگيرندش چو اصحاب * زنندش بر رگ دل نيش مضراب
رگش را با رگ دل اتصاليست * بر اين معنى اثرهايش مثاليست
ز ملك عشق سيمش تلگراف است * كه اخبارش هم از عنقا و قاف است
سر و تن شكل حرف دال و لام است * تكلّم را همه دل دل كلام است
همه دلها به دل دل جمع سازد * ز دل پروانه وز دل شمع سازد
چو خيزد نالهاى از دلشكسته * كند شيرازهء دل را گسسته
شنيدم تار را دل چونكه بشكست * شود كيفيّتش افزون چو پيوست
ز دل آيد برون اين نالهء تار * به دل هم مىرود در آخر كار
از اين آمد شدن زين دل به آن دل * رود از راه دل منزل به منزل
كند دل را ز دل ، دل پر ز تشويش * كه دل پيدا كند گمكردهء خويش
نخستين حرف آن الهام عشق است * به خيل عاشقان پيغام عشق است
كه من دل بودهام و اينك دلستم * دراى كاروان زين منزلستم
بود افسانهها در وى مخمّر * ز پرويز و ز شيرين و ز شكر
گهى از روى ليلى پرده بردار * كه مجنون را كند بر وى گرفتار
همين دل عاشق است و عشق و معشوق * همين دل رازق است و رزق و مرزوق
به چشم دل چو بنمايى تجسّس * بهجز دل نيست در آفاق و انفس
كجا مىبود عشق ار دل نبودى * نبودى گر دل آب و گل نبودى
رموز خلقت اندر دل كماهىست * كه دل گنجينهء سرّ الهيست
چو اهل دل جهان در خويش بيند * حوادث را همه از پيش بيند
دودل اندر عدد گردد يكى ساز * بيا يكدل شو و دل را يكى ساز
درآى اندر حصار ايمن دل * كه سر بيرون كنى از روزن دل
كه بينى حمله سرتاسر جهانى * كه جز دل نيست اندر وى نشانى
به خود منماى راه عشق مشكل * همه عالم دل است و اوست در دل
بيا « غيرت » ز سرّ دل شو آگاه * پس آنگه هرچه مىخواهى ز دل خواه
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2576
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٥٧٦