تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2576

مساهمون:

ص٢٥٧٦
كه راز دل در او بنهفته آيد * اشارت گر ز دل شد گفته آيد همه دلها به يك جا گشته انباز * بيك آهنگ هم باهم هم‌آواز به هر شهرى بلند از وى نواييست * نواى او صداى آشنايىست به روى دل بگيرندش چو اصحاب * زنندش بر رگ دل نيش مضراب رگش را با رگ دل اتصاليست * بر اين معنى اثرهايش مثاليست ز ملك عشق سيمش تلگراف است * كه اخبارش هم از عنقا و قاف است سر و تن شكل حرف دال و لام است * تكلّم را همه دل دل كلام است همه دلها به دل دل جمع سازد * ز دل پروانه وز دل شمع سازد چو خيزد ناله‌اى از دل‌شكسته * كند شيرازهء دل را گسسته شنيدم تار را دل چونكه بشكست * شود كيفيّتش افزون چو پيوست ز دل آيد برون اين نالهء تار * به دل هم مىرود در آخر كار از اين آمد شدن زين دل به آن دل * رود از راه دل منزل به منزل كند دل را ز دل ، دل پر ز تشويش * كه دل پيدا كند گم‌كردهء خويش نخستين حرف آن الهام عشق است * به خيل عاشقان پيغام عشق است كه من دل بوده‌ام و اينك دلستم * دراى كاروان زين منزلستم بود افسانه‌ها در وى مخمّر * ز پرويز و ز شيرين و ز شكر گهى از روى ليلى پرده بردار * كه مجنون را كند بر وى گرفتار همين دل عاشق است و عشق و معشوق * همين دل رازق است و رزق و مرزوق به چشم دل چو بنمايى تجسّس * به‌جز دل نيست در آفاق و انفس كجا مىبود عشق ار دل نبودى * نبودى گر دل آب و گل نبودى رموز خلقت اندر دل كماهىست * كه دل گنجينهء سرّ الهيست چو اهل دل جهان در خويش بيند * حوادث را همه از پيش بيند دودل اندر عدد گردد يكى ساز * بيا يكدل شو و دل را يكى ساز درآى اندر حصار ايمن دل * كه سر بيرون كنى از روزن دل كه بينى حمله سرتاسر جهانى * كه جز دل نيست اندر وى نشانى به خود منماى راه عشق مشكل * همه عالم دل است و اوست در دل بيا « غيرت » ز سرّ دل شو آگاه * پس آنگه هرچه مىخواهى ز دل خواه