كه جز دل حلّ آن مشكل نداند * زبان دل بهجز از دل نداند
تجانس داشت چون آن تار با دل * همى دل بود سوى تار مايل
تو گفتى آشنا باشد به هر كوى * به هر دل با زبان خود سخنگوى
سراپا تار را بود از دل آلت * كه دل را كرد سوى خود دلالت
دلوجان مواليد سهگانه * گرفته در فصولش آشيانه
هزاران قرنها دم دركشيده * كه اكنون كار دل اينجا رسيده
حقيقت در همه اشياء نهان است * به چشم حق نگر جمله عيان است
كه هر چيزى زبانى خاص دارد * كه اظهار وجود خود تواند
تو را آنان كه ايشان را بجوييد * همه خاصيت خود را بگوييد
اگر باشد كسى را گوش شنوا * همه اشياء مىباشند گويا
و ليكن محرمى بايد در اين كار * كه آن اسرار را باشد نگهدار
چنين گفتهست دانشمند فاراب * زمين بر خلق ارحام است و اصلاب
كه امواتند فرزندان امراض * مرض فرزند اخلاط است و اعراض
شود اخلاط از اغذيه مولود * نبات اغذيه را بنموده موجود
نبات اولاد و اخلاف زمين است * بلى رأى حكيمان اينچنين است
دلوجان را براى نقد ايثار * مواليد ثلاث آورده در تار
دلسنگ و دل حيوان ، دل چوب * فكنده در دل انسان صد آشوب
دلسنگ است آن سيم خوشآهنگ * كه بيرون آورندش از دل سنگ
دل از افسردگى ارزنده گردد * دل سنگ ار بود ارزنده گردد
تنيده عنكبوتآسا در آن تار * به دام افكنده دلها را مگسوار
دل چوب است پيكر تا به حلقوم * در او مضمر بسى اسرار مكتوم
نموده باغبان دل از غمش چاك * كه پرورده دلش را در دل خاك
چو دادش توت چونان گشت فرتوت * ز فرّش روح را اكنون رسد قوت
بنازم آن درخت بارور را * كه در پيرى دهد شيرين ثمر را
ز سرّ آن شجر دل گشت آگاه * كه با موسى بگفت انّى انا اللّه
بسى تار دل حيوان گسسته * ز سينه تا گلوگاهش ببسته
دو شكل دل كه رمزى از دل اوست * كشيده از دل حيوان بر او پوست
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2575
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٥٧٥