تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2575

مساهمون:

ص٢٥٧٥
كه جز دل حلّ آن مشكل نداند * زبان دل به‌جز از دل نداند تجانس داشت چون آن تار با دل * همى دل بود سوى تار مايل تو گفتى آشنا باشد به هر كوى * به هر دل با زبان خود سخنگوى سراپا تار را بود از دل آلت * كه دل را كرد سوى خود دلالت دل‌وجان مواليد سه‌گانه * گرفته در فصولش آشيانه هزاران قرنها دم دركشيده * كه اكنون كار دل اينجا رسيده حقيقت در همه اشياء نهان است * به چشم حق نگر جمله عيان است كه هر چيزى زبانى خاص دارد * كه اظهار وجود خود تواند تو را آنان كه ايشان را بجوييد * همه خاصيت خود را بگوييد اگر باشد كسى را گوش شنوا * همه اشياء مىباشند گويا و ليكن محرمى بايد در اين كار * كه آن اسرار را باشد نگهدار چنين گفته‌ست دانشمند فاراب * زمين بر خلق ارحام است و اصلاب كه امواتند فرزندان امراض * مرض فرزند اخلاط است و اعراض شود اخلاط از اغذيه مولود * نبات اغذيه را بنموده موجود نبات اولاد و اخلاف زمين است * بلى رأى حكيمان اين‌چنين است دل‌وجان را براى نقد ايثار * مواليد ثلاث آورده در تار دل‌سنگ و دل حيوان ، دل چوب * فكنده در دل انسان صد آشوب دل‌سنگ است آن سيم خوش‌آهنگ * كه بيرون آورندش از دل سنگ دل از افسردگى ارزنده گردد * دل سنگ ار بود ارزنده گردد تنيده عنكبوت‌آسا در آن تار * به دام افكنده دلها را مگس‌وار دل چوب است پيكر تا به حلقوم * در او مضمر بسى اسرار مكتوم نموده باغبان دل از غمش چاك * كه پرورده دلش را در دل خاك چو دادش توت چونان گشت فرتوت * ز فرّش روح را اكنون رسد قوت بنازم آن درخت بارور را * كه در پيرى دهد شيرين ثمر را ز سرّ آن شجر دل گشت آگاه * كه با موسى بگفت انّى انا اللّه بسى تار دل حيوان گسسته * ز سينه تا گلوگاهش ببسته دو شكل دل كه رمزى از دل اوست * كشيده از دل حيوان بر او پوست