تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2495

مساهمون:

ص٢٤٩٥
زنان كشور ما زنده‌اند و در كفن‌اند * كه اين وصول سيه‌بختى و سيه‌رختيست بمير « عشقى » ار آسايش آرزو دارى * كه هركه مرد ، شد آسوده ، زنده در سختيست

ملّت‌فروش

يكى را ز تن جامه در دزدگاه * بكندند از كفش پا تا كلاه پس آنگاه آن روز تا شب دويد * كه تا بر دهى نيمه‌شب در رسيد بشد در سراى خداوند ده * كه چيزى مرا اى خداوند ، ده كه تا پوشد اندام خود اين غلام * بد اندر دهانش هنوز اين كلام كه آن خواجه خدمتگزاران بخواست * بگفتا كنون كاين غلامى ز ماست سحرگه به ابزارش اندر بريد * فروشيد و نقدينه‌اش آوريد چو آن بينوا اين سخن برشنفت * سر از جيب حيرت برون كرد و گفت : بگفتم غلامم كه تن‌پوشىام * نگفتم غلامم كه بفروشىام !
* *
دلم بس ز كردار آن خواجه سوخت * كه ما را به نام غلامى فروخت نوشتم من اين قصّه را يادگار * كه تا ياد دارد ورا روزگار

مناعت طبع

مرا اگر كه زر و سيم و ثروت دنيا * بر آنچه هست تسلّط دهند و چيره كنند تمام برگ درختان گر اسكناس شود * تمام ريگ بيابان اگر كه ليره شوند گر آسمان همه زر گردد و به من بخشند * سپس به گنجه‌ام افلاك را ذخيره كنند بدين نيرزد هرگز كه مردم از چپ و راست * به چشم نفرت بر من ، نگاه خيره كنند

تجديد انقلاب

اين كاخ كهن خراب مىبايد كرد * اين شهر به خون خضاب مىبايد كرد آزادى انقلاب اوّل كم شد * بار دگر انقلاب مىبايد كرد