زنان كشور ما زندهاند و در كفناند * كه اين وصول سيهبختى و سيهرختيست
بمير « عشقى » ار آسايش آرزو دارى * كه هركه مرد ، شد آسوده ، زنده در سختيست
ملّتفروش
يكى را ز تن جامه در دزدگاه * بكندند از كفش پا تا كلاه
پس آنگاه آن روز تا شب دويد * كه تا بر دهى نيمهشب در رسيد
بشد در سراى خداوند ده * كه چيزى مرا اى خداوند ، ده
كه تا پوشد اندام خود اين غلام * بد اندر دهانش هنوز اين كلام
كه آن خواجه خدمتگزاران بخواست * بگفتا كنون كاين غلامى ز ماست
سحرگه به ابزارش اندر بريد * فروشيد و نقدينهاش آوريد
چو آن بينوا اين سخن برشنفت * سر از جيب حيرت برون كرد و گفت :
بگفتم غلامم كه تنپوشىام * نگفتم غلامم كه بفروشىام !
* *
دلم بس ز كردار آن خواجه سوخت * كه ما را به نام غلامى فروخت
نوشتم من اين قصّه را يادگار * كه تا ياد دارد ورا روزگار
مناعت طبع
مرا اگر كه زر و سيم و ثروت دنيا * بر آنچه هست تسلّط دهند و چيره كنند
تمام برگ درختان گر اسكناس شود * تمام ريگ بيابان اگر كه ليره شوند
گر آسمان همه زر گردد و به من بخشند * سپس به گنجهام افلاك را ذخيره كنند
بدين نيرزد هرگز كه مردم از چپ و راست * به چشم نفرت بر من ، نگاه خيره كنند
تجديد انقلاب
اين كاخ كهن خراب مىبايد كرد * اين شهر به خون خضاب مىبايد كرد
آزادى انقلاب اوّل كم شد * بار دگر انقلاب مىبايد كرد