تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2485

مساهمون:

ص٢٤٨٥
خواستم آن بحر پرتلاطم اندوه * كف به لب آورده در سواحل آرام لب بگشايد به ماجراى غم دل * پرده بگيرد ز روى صحنهء آلام گفتمش آهسته : چيست اين غم انبوه ؟ * هركه در اينجاست هست خسته و بيمار ليك نه همچون تو دل‌شكسته و رنجور * گفت : اگر در دلى اميد بميرد لانه جغد است و آشيانه شبكور * يأس به بار آورد فلاكت و ادبار همچو جوانى « اشاره كرد به دفتر * حاوى عكسى ز روزهاى سلامت » بر سرش افكنده مرگ سايه تاريك * تا ز وجودش بريده پاى سلامت نيست مگر مرگ و ترس مرگ برابر * پنجهء دردى ، طلايهء سيه مرگ براثر كار در شرايط دشوار * آمد و بگرفت ناى زندگى من برد نشاط جوانىام همه يك‌بار * همچو نسيم خزان ز چهره گلبرگ گر شنوى شرح حال مختصر من * نيك به مفهوم رنج مىشوى آگاه دست ز خود شسته‌ام ولى پس مرگم * واى به حال . . . پس از دو سرفهء كوتاه همسر من ، كودكان من ، پدر من

شاعر رك‌گو

آن زمانى كه غالب اشعار * بود در مدح شاه يا دربار آن زمانى كه بهترين شاعر * در فن شعر و شعرى ماهر بود از خادمين درگه شاه * گشته آفرين و به‌به شاه بندهء پول بود و عبد مقام * قلم شاعران ذو الاكرام ! مختصر ، شاه وقت ذوقى داشت * خويشتن را اديب مىپنداشت مجلسش بود مجمع شعرا * از غزل‌گوى تا قصيده‌سرا
* *
يك شب باصفا و مهتابى * چشم شه شد اسير بىخوابى تا سحر شعر گفت و قافيه بافت * تا سپيده قصيده را پرداخت صبح فرمود تا شود احضار * شاعر خاص و محرم اسرار