غمگسار
« خدا چه چاره كنم يار رفته ، يار گرفته » * ز هجرش آينهء قلب من غبار گرفته
ز همنشينى من دور مىشود به گمانش * كه بهتر از من دلخسته غمگسار گرفته
دو زلف يار به دست رقيب ديدم و گفتم * شگفتم اين به چه افسون به مشت مار گرفته
به شهر ، شهره به دانشورى بُدم من و اكنون * ز فرقتش به جنون نامم انتشار گرفته
مدام « عارفى » از هجر يار گريد و گويد : * « خدا چه چاره كنم يار رفته ، يار گرفته »
افسانه
گلى از بوستان ناچيده ، رفتم * رخى از دوستان ناديده ، رفتم
چو خوابآلوده طفلى اندرين دهر * بجز افسانهاى نشنيده ، رفتم
دردمند
اگر از كس جفا ديدى وفا كن * وفا ديدى اگر جان را فدا كن
به دوران تا كه از دستت برآيد * تو درد دردمندى را دوا كن
بستان محبّت
مرا از خويشتن آزرده كردى * روانم را ز غم افسرده كردى
گلى بودم به بستان محبّت * ز بىمهرى مرا پژمرده كردى
كانون وفا
تو كانون وفايى اى دل ، اى دل * همه لطف و صفايى اى دل ، اى دل
من از درد تو مىميرم ، ولى تو * به هر دردى دوايى اى دل ، اى دل
دواى درد
رهم گم كردهام راه از تو جويم * ندانم راه از چاه ، از تو جويم
دواى درد بىدرمان دل را * خدايا گاهوبيگاه از تو جويم