تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2466

مساهمون:

ص٢٤٦٦

غمگسار

« خدا چه چاره كنم يار رفته ، يار گرفته » * ز هجرش آينهء قلب من غبار گرفته ز همنشينى من دور مىشود به گمانش * كه بهتر از من دلخسته غمگسار گرفته دو زلف يار به دست رقيب ديدم و گفتم * شگفتم اين به چه افسون به مشت مار گرفته به شهر ، شهره به دانشورى بُدم من و اكنون * ز فرقتش به جنون نامم انتشار گرفته مدام « عارفى » از هجر يار گريد و گويد : * « خدا چه چاره كنم يار رفته ، يار گرفته »

افسانه

گلى از بوستان ناچيده ، رفتم * رخى از دوستان ناديده ، رفتم چو خواب‌آلوده طفلى اندرين دهر * بجز افسانه‌اى نشنيده ، رفتم

دردمند

اگر از كس جفا ديدى وفا كن * وفا ديدى اگر جان را فدا كن به دوران تا كه از دستت برآيد * تو درد دردمندى را دوا كن

بستان محبّت

مرا از خويشتن آزرده كردى * روانم را ز غم افسرده كردى گلى بودم به بستان محبّت * ز بىمهرى مرا پژمرده كردى

كانون وفا

تو كانون وفايى اى دل ، اى دل * همه لطف و صفايى اى دل ، اى دل من از درد تو مىميرم ، ولى تو * به هر دردى دوايى اى دل ، اى دل

دواى درد

رهم گم كرده‌ام راه از تو جويم * ندانم راه از چاه ، از تو جويم دواى درد بىدرمان دل را * خدايا گاه‌وبيگاه از تو جويم