تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2465

مساهمون:

ص٢٤٦٥
گه رفتن از دل ، روى قطره‌قطره * گه آمدن در دل آيى تو يم‌يم چو كافور سازى تو موى چو مشكى * يك امشب بس اسرارآميز و مبهم چرا جاى در قلب دانا گزينى * تو باهوش و دانش مگر گشته‌اى ضم خردمند را نيست خالى دل از تو * تويى دشمن جان دانا مسلّم بر آن بودم از خود تو را طرد سازم * بساط خوشى را نمايم فراهم نه آزرده گردم ز هر اتفاقى * نه بر هر مصيبت كشم روى درهم نترسم ز بالا گر افتم به پايين * نرنجم شود قدرم ار بيش يا كم و ليكن چو گاهى براى نيازى * بر سفله‌اى گردن خود كنم خم بر اين درد ، ديگر ندانم دوايى * بر اين زخم ديگر مرا نيست مرهم

وطن

نام وطن چه دلكش و زيباست * جانبخش و دل‌فريب و دلاراست زان خوب‌تر دگر سخنى نيست * شيرين‌تر از تمام لغتهاست از بهر من شنيدن نامش * بالاترين لذايذ دنياست يك‌لفظ هست و معنى بىحد * پنهان در آن هزار معمّاست اين آسمان صاف كه در آن * صدها هزار مشعله پيداست در آن هزار ديدهء حسّاس * شب تا به صبح گرم تماشاست اين مهر تابناك كه نورش * بس كم‌نظير در همه غبراست هم دلرباتر از رخ دلبر * هم روشناتر از دل داناست اين خاك مشك‌بيز كه او را * اندر جهان نه مثل و نه همتاست آبش چو سلسبيل و هوايش * همچون هواى خلد فرح‌زاست سنگ جبال و خاك صحاريش * زر است و درّ گوهر يكتاست شهر و ده و مناظر زيبايش * چون روضهء بهشت مصفّاست تهران او ، عروس جهان است * پاريس اگر عروس اروپاست كانون علم و دانش و فرهنگ * شهر و ديار مردم داناست اين كشور عزيزتر از جان * جانم فداش اين وطن ماست