گه رفتن از دل ، روى قطرهقطره * گه آمدن در دل آيى تو يميم
چو كافور سازى تو موى چو مشكى * يك امشب بس اسرارآميز و مبهم
چرا جاى در قلب دانا گزينى * تو باهوش و دانش مگر گشتهاى ضم
خردمند را نيست خالى دل از تو * تويى دشمن جان دانا مسلّم
بر آن بودم از خود تو را طرد سازم * بساط خوشى را نمايم فراهم
نه آزرده گردم ز هر اتفاقى * نه بر هر مصيبت كشم روى درهم
نترسم ز بالا گر افتم به پايين * نرنجم شود قدرم ار بيش يا كم
و ليكن چو گاهى براى نيازى * بر سفلهاى گردن خود كنم خم
بر اين درد ، ديگر ندانم دوايى * بر اين زخم ديگر مرا نيست مرهم
وطن
نام وطن چه دلكش و زيباست * جانبخش و دلفريب و دلاراست
زان خوبتر دگر سخنى نيست * شيرينتر از تمام لغتهاست
از بهر من شنيدن نامش * بالاترين لذايذ دنياست
يكلفظ هست و معنى بىحد * پنهان در آن هزار معمّاست
اين آسمان صاف كه در آن * صدها هزار مشعله پيداست
در آن هزار ديدهء حسّاس * شب تا به صبح گرم تماشاست
اين مهر تابناك كه نورش * بس كمنظير در همه غبراست
هم دلرباتر از رخ دلبر * هم روشناتر از دل داناست
اين خاك مشكبيز كه او را * اندر جهان نه مثل و نه همتاست
آبش چو سلسبيل و هوايش * همچون هواى خلد فرحزاست
سنگ جبال و خاك صحاريش * زر است و درّ گوهر يكتاست
شهر و ده و مناظر زيبايش * چون روضهء بهشت مصفّاست
تهران او ، عروس جهان است * پاريس اگر عروس اروپاست
كانون علم و دانش و فرهنگ * شهر و ديار مردم داناست
اين كشور عزيزتر از جان * جانم فداش اين وطن ماست