چه وحشتيست نمىدانم در ابر تيره بارانزا * كه چرك و خون و بلا بينم در اين جهنّم بارانها
من و ملال و دل خونين ، كجايى اى گل فروردين * كه بىرخ تو نه خوش باشد مرا جمال گلستانها
گيسوان سبز بهار
بهار در گذر بادها
پريشان بود
و گيسوان سبز بلندش
به دست باد
و با رقص باد
مىلرزيد
هجوم برف بلورين
سپيد و تلخ
و با برودت ديرينى از هزارهء پيش
به گيسوان بهار
و در كشاكش اين يورش به ناهنگام
بهار در گذر بادها
پريشان بود .
آشوب
نامت را نمىتوانم بر زبان بياورم
كه دوستان و دشمنانم به انتظار شناسايى نام تواند
دوستانم به نام دلسوزى از سر تحقير
و دشمنانم
براى بر شدن به بام
علاجى نيست