غروب و تنهايى
تو شعر ناب زمانه ، تو رمز زيبايى * تو روح پاك تغزّل ، تو نقش والايى
تو شور و شوق بهاران در اين ميانسالى * شرار شعلهء عشقى ، چه گرم و گيرايى
بپيچ بر تن من همچو شاخ نيلوفر * بتاب بر شبنم اى ماهتاب رؤيايى
بگو ، بگو چه كنم با شرارهء چشمت * كه سوزدم تن و جان در لهيب رسوايى
به شهر آشتى و دوستى بخوانيدم * كه من گرفت دلم از غروب و تنهايى
من و جنون و صف عارفان فرزانه * ميان اين همه عاشق منم تماشايى
حديث عشق غريب است در خزانهء درد * بنال ناى من از حسرت و شكيبايى
رباعيات
در خرمن عقل و جان شرر بايد زد * شعله به سراى و بام و در بايد زد
تا عشق رسد به قله بنشيند خوش * آتش به تمام خشك و تر بايد زد
* * *
ماييم و غم دل پريشيدهء ريش * وامانده به كار روزگار دل خويش
هر لحظه هراس انفجارى دارد * سينه كه در اوست خيرتى بيش از پيش
گل در طوفان
« دلم هواى تو را دارد » ، در اين غروب زمستانها * هواى ديدن گل دارم ، ميان يورش طوفانها
چگونه با تو بگويم مه كه بىتو چونم و چون بودم * نه شرح درد بود آسان ، ز دور ماندهء درمانها
بگو رها بگذارندم كه بىتو حال و مجالم نيست * اسير عشق كجا دارد سر پذيرش مهمانها
مگر به لطف تو باشى ، تو كه آتشى بدهى از نو * مرا و عشق مرا زين پس به مهر با همه انسانها
تمام شهر پر از ماتم به سوگ عشق همىگريد * كه جاىجاى تن عاشق ، به دار مانده به ميدانها