خلوتگه دل
خلوتگه دل ، منزل بيگانه نباشد * غير غم جانانه در اين خانه نباشد
دل مايل خال لب يارى شده ، آرى * مرغى نبود ، در طلب دانه نباشد
ترسم نبرد راه به سرمنزل زلفت * صد چاك اگر همچو دل شانه نباشد
بگشا گره از زلف گرهگير دوتا ، تا * زنجير به پاى دل ديوانه نباشد
پيمانه بپيماى كه تا از غم گردون * پرخون دل تو ، چون دل پيمانه نباشد
آن به كه به جرم گنهش شمع بسوزد * تا چند در انديشهء پروانه نباشد
تا شيخ ريا صيد كند عامى چندى * دامى به از اين سبحه صددانه نباشد
زاهد بهسوى صومعه ديگر ننهم پاى * محراب دعا ! جز در ميخانه نباشد
آن دل كه همىجُست « صفيرش » سر هر كو * جز در شكن طرّهء جانانه نباشد