كه تا افكنم طرح آباد او * همىديدم آنجا كه استاد او
ز كف خشت را تا به مصرف نهشت * دگرباره او را ندادند خشت
ازاينروى صرفش كنم زودتر * اگر در كف افتد مرا خشت زر
و گر خرمن زر و گر گنج سيم * بيفشانمش باز بىرنج و بيم
نماند كفم جز به كفگير و بس * كه خود منّتش نيست بر هيچكس
اگر گنج گيتى نمايد نثار * به كس منّتم نيست كفگيروار
چه مىفرمايى
اى جفاپيشه كه آمادهء قتل مايى * سر فرمان تو داريم ، چه مىفرمايى ؟
مگر آفاق همه آينهء طلعت توست * كه به هر سو نگرم ، جلوهگرى ، پيدايى !
حاليا عشق تو هر روز فزون بايد كرد * كه تو هر روز به زيبايى خود افزايى
آتش رشك دل لاله ، رخ گل سوزد * اگر اى سرو چمان ، سوى چمن بازآيى
باغبانا ! گل زيباى مرا گر نگرى * من برآيم كه : دگر باغ نمىآرايى
تا حريم حرم امن مى مينا هست * گو : همه سنگ ببارد « فلك مينايى »
من كه « پروا » نكنم ، بايد « پر » وا نكنم * كه پرم نيست و هست اين همه بىپروايى !
كيستم خسرو جم حشمت اقليم سخن * رشك اسكندر و دارا به چنين دارايى
از تف آتش هجران تو بگداخت « صفير » * عاشق سوخته را چهره چرا ننمايى ؟ . . .
باغ حسن
با چشمهء حيات چه حاجت كه يكدو بار * بوسيدهام به كام دل خود دهان يار
در باغ حسنت اى گل نورسته يافتم * نارنج و ليمو و به و سيب و ترنج و نار
نتوانم از طريق ادب ديگرش دريد * از مهر توست جامهء جان را چو پود و تار
گيرم به ياد چهره و زلفت تو صبح و شام * نالم همى ز حسرت بزم تو همچو مار
بارى ز دورى تو چنانم كه تا منم * روزم تبهتر است و سيهتر ز شام تار
فرياد باشدم ، اگر امروز همچو دوش * بيداد باشدم ، اگر امسال مثل پار
بىتو گمان مبر كه برد جان بهدر « صفير » * ديشب رسيد بر لب او جان هزار بار