تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2354

مساهمون:

ص٢٣٥٤
كه تا افكنم طرح آباد او * همىديدم آنجا كه استاد او ز كف خشت را تا به مصرف نهشت * دگرباره او را ندادند خشت ازاين‌روى صرفش كنم زودتر * اگر در كف افتد مرا خشت زر و گر خرمن زر و گر گنج سيم * بيفشانمش باز بىرنج و بيم نماند كفم جز به كفگير و بس * كه خود منّتش نيست بر هيچ‌كس اگر گنج گيتى نمايد نثار * به كس منّتم نيست كفگيروار

چه مىفرمايى

اى جفاپيشه كه آمادهء قتل مايى * سر فرمان تو داريم ، چه مىفرمايى ؟ مگر آفاق همه آينهء طلعت توست * كه به هر سو نگرم ، جلوه‌گرى ، پيدايى ! حاليا عشق تو هر روز فزون بايد كرد * كه تو هر روز به زيبايى خود افزايى آتش رشك دل لاله ، رخ گل سوزد * اگر اى سرو چمان ، سوى چمن بازآيى باغبانا ! گل زيباى مرا گر نگرى * من برآيم كه : دگر باغ نمىآرايى تا حريم حرم امن مى مينا هست * گو : همه سنگ ببارد « فلك مينايى » من كه « پروا » نكنم ، بايد « پر » وا نكنم * كه پرم نيست و هست اين همه بىپروايى ! كيستم خسرو جم حشمت اقليم سخن * رشك اسكندر و دارا به چنين دارايى از تف آتش هجران تو بگداخت « صفير » * عاشق سوخته را چهره چرا ننمايى ؟ . . .

باغ حسن

با چشمهء حيات چه حاجت كه يك‌دو بار * بوسيده‌ام به كام دل خود دهان يار در باغ حسنت اى گل نورسته يافتم * نارنج و ليمو و به و سيب و ترنج و نار نتوانم از طريق ادب ديگرش دريد * از مهر توست جامهء جان را چو پود و تار گيرم به ياد چهره و زلفت تو صبح و شام * نالم همى ز حسرت بزم تو همچو مار بارى ز دورى تو چنانم كه تا منم * روزم تبه‌تر است و سيه‌تر ز شام تار فرياد باشدم ، اگر امروز همچو دوش * بيداد باشدم ، اگر امسال مثل پار بىتو گمان مبر كه برد جان به‌در « صفير » * ديشب رسيد بر لب او جان هزار بار
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2354 | سيد محمد باقر برقعى