گر مبارك سحرى بينمت اى صبح اميد * جزم آنروز كه تا شام ابد ميمون است
يك نظر گر كه در آيينه ببينى رخ خويش * دانى احوال دل غمزدگانت چون است
تا به كارم گره افكند غمت دانستم * كه دل غنچهء نشكفته چرا پرخون است ؟
آخر اين سلسله را قافلهسالار كجاست ؟ * كه هزاران دل گمگشته در اين هامون است
يار ليلىوش من دوش به « شيدا » مىگفت * نتوان گفت كه هر بوالهوسى مجنون است
دريغ مدار
به غير وصل حديثم ز هيچ باب مكن * براى تشنه حكايت ز غير ، آب مكن
ز مىكشان بلاكش نظر دريغ مدار * بناى عمر خراباتيان خراب مكن
شود كه اهل دلى دست خستهاى گيرد * ز پا فتادهام اى كاروان شتاب مكن
براى ديدن رويت جو سرزند هر صبح * ز شام زلف سيهروز آفتاب مكن
اگر تو را به سر زلف يار دست رسد * ز روز عمر شب وصل را حساب مكن
تو خود بسوزم و خاكسترم به باد بده * ولى ز آتش هجران دلم كباب مكن
اگرچه هست گناهم فزون ولى « شيدا » * به پيش عفو خدا بيمى از عذاب مكن
رباعى
گيرم كه فلك بر سرِ اعزاز آيد * ناسازى چرخ ، بر سر ساز آيد
ياران گذشته از كجا جمع شوند ؟ * اين عمر كه رفته است چون باز آيد