تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2131

مساهمون:

ص٢١٣١
گر مبارك سحرى بينمت اى صبح اميد * جزم آن‌روز كه تا شام ابد ميمون است يك نظر گر كه در آيينه ببينى رخ خويش * دانى احوال دل غم‌زدگانت چون است تا به كارم گره افكند غمت دانستم * كه دل غنچهء نشكفته چرا پرخون است ؟ آخر اين سلسله را قافله‌سالار كجاست ؟ * كه هزاران دل گم‌گشته در اين هامون است يار ليلىوش من دوش به « شيدا » مىگفت * نتوان گفت كه هر بوالهوسى مجنون است

دريغ مدار

به غير وصل حديثم ز هيچ باب مكن * براى تشنه حكايت ز غير ، آب مكن ز مىكشان بلاكش نظر دريغ مدار * بناى عمر خراباتيان خراب مكن شود كه اهل دلى دست خسته‌اى گيرد * ز پا فتاده‌ام اى كاروان شتاب مكن براى ديدن رويت جو سرزند هر صبح * ز شام زلف سيه‌روز آفتاب مكن اگر تو را به سر زلف يار دست رسد * ز روز عمر شب وصل را حساب مكن تو خود بسوزم و خاكسترم به باد بده * ولى ز آتش هجران دلم كباب مكن اگرچه هست گناهم فزون ولى « شيدا » * به پيش عفو خدا بيمى از عذاب مكن

رباعى

گيرم كه فلك بر سرِ اعزاز آيد * ناسازى چرخ ، بر سر ساز آيد ياران گذشته از كجا جمع شوند ؟ * اين عمر كه رفته است چون باز آيد