تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2130

مساهمون:

ص٢١٣٠

وادى نوميدى

گر در به رخم بندى ، كز كوى تو برخيزم * كوبم سر و بر اين در ، چون حلقه درآويزم آب مژه بر دامن ، خاك قدمت بر سر * دور از تو به روز و شب ، مىريزم و مىبيزم چون شمع به ناكامى ، مىسوزم و مىسازم * وز ديده سرشك غم ، مىلرزد و مىريزم مهر تو در آب افكند ، آيين خردمندى * عشق تو بزد آتش ، در جامهء پرهيزم بىطرّهء ليلىوش ، سرگشته چو مجنونم * بىشهد لب شيرين ، پرشور چو پرويزم نى در طلب نامم ، نه در پى رسوايى * چون دود از اين آتش ، صد مرحله بگريزم گفتم كه دل پاكت ، باشد ز گل رحمت * آوخ كه به سنگ آمد ، تير نظر تيزم اى غم ز ميان برخيز ، اى ناز هوس بنشين * تا من به كنارى خوش ، بنشينم و برخيزم تا تار سر زلفت ، يك‌بار به چنگ آرم * آشوب دو صد چنگيز ، از شهر برانگيزم رفتى و من « شيدا » ، تا چند چو گرد از پى * در وادى نوميدى ، با خاك ره آميزم

دشت جنون

به تيغ قهر مزن دوستان يكرو را * ميازماى برافتاده زور بازو را جفا هرآنچه به من مىكنى روا باشد * به شرط آنكه نپوشى جمال نيكو را نديده روى تو افسانه جهان گشتيم * به جستجوى تو گشتيم بس‌كه هر سو را چسان به مصلحت خويشتن نپردازيم * كه برد عشق ، ز كف عقل مصلحت‌جو را مرا كه بستهء بند غمم گناهى نيست * گناه اوست كه بر حلقه كرده گيسو را ز من مپرس چرا خسته و پريشانى * كمند زلف ببين و كمان ابرو را گمان مبر دل « شيدا » ز غم شود آزاد * كه من به دشت جنون آزموده‌ام او را

قافله‌سالار كجاست ؟

همه گويند دل از دست فراقت خون است * من ندارم خبر از دل كه بگويم چون است ؟ صد هزاران گل اگر خنده زند فصل بهار * باز مرغى كه گرفتار بود محزون است از درون دل سرگشتهء ما آگه نيست * آنكه از دايرهء دلشدگان بيرون است سر فردوس ندارم كه مرا روى حبيب * رشك خلديست كه پرنعمت گوناگون است مه و خورشيد نتابند اگر ، باكم نيست * تا كه اين حسن شب‌افروز تو روزافزون است
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2130 | سيد محمد باقر برقعى