وادى نوميدى
گر در به رخم بندى ، كز كوى تو برخيزم * كوبم سر و بر اين در ، چون حلقه درآويزم
آب مژه بر دامن ، خاك قدمت بر سر * دور از تو به روز و شب ، مىريزم و مىبيزم
چون شمع به ناكامى ، مىسوزم و مىسازم * وز ديده سرشك غم ، مىلرزد و مىريزم
مهر تو در آب افكند ، آيين خردمندى * عشق تو بزد آتش ، در جامهء پرهيزم
بىطرّهء ليلىوش ، سرگشته چو مجنونم * بىشهد لب شيرين ، پرشور چو پرويزم
نى در طلب نامم ، نه در پى رسوايى * چون دود از اين آتش ، صد مرحله بگريزم
گفتم كه دل پاكت ، باشد ز گل رحمت * آوخ كه به سنگ آمد ، تير نظر تيزم
اى غم ز ميان برخيز ، اى ناز هوس بنشين * تا من به كنارى خوش ، بنشينم و برخيزم
تا تار سر زلفت ، يكبار به چنگ آرم * آشوب دو صد چنگيز ، از شهر برانگيزم
رفتى و من « شيدا » ، تا چند چو گرد از پى * در وادى نوميدى ، با خاك ره آميزم
دشت جنون
به تيغ قهر مزن دوستان يكرو را * ميازماى برافتاده زور بازو را
جفا هرآنچه به من مىكنى روا باشد * به شرط آنكه نپوشى جمال نيكو را
نديده روى تو افسانه جهان گشتيم * به جستجوى تو گشتيم بسكه هر سو را
چسان به مصلحت خويشتن نپردازيم * كه برد عشق ، ز كف عقل مصلحتجو را
مرا كه بستهء بند غمم گناهى نيست * گناه اوست كه بر حلقه كرده گيسو را
ز من مپرس چرا خسته و پريشانى * كمند زلف ببين و كمان ابرو را
گمان مبر دل « شيدا » ز غم شود آزاد * كه من به دشت جنون آزمودهام او را
قافلهسالار كجاست ؟
همه گويند دل از دست فراقت خون است * من ندارم خبر از دل كه بگويم چون است ؟
صد هزاران گل اگر خنده زند فصل بهار * باز مرغى كه گرفتار بود محزون است
از درون دل سرگشتهء ما آگه نيست * آنكه از دايرهء دلشدگان بيرون است
سر فردوس ندارم كه مرا روى حبيب * رشك خلديست كه پرنعمت گوناگون است
مه و خورشيد نتابند اگر ، باكم نيست * تا كه اين حسن شبافروز تو روزافزون است