تو اى ماه تابان كه چون سيمگون تاج * بر اين تخت والاى چرخ كبودى
پس از ما به شبزندهداران هجران * همان قصّه سر كن كه با ما سرودى
تو اى شبنشين قديمم « ثريا » * كه شبها به افسانهء من غنودى
به شب غمگسارى زندانيان كن * به راز و نيازى و گفتوشنودى
تو اى چرخ گردنده كز نيزهء برق * كلاه از سر تاجداران ربودى
به كشت زمين دانهء آدمى را * نكشته به داس مه نو درودى
تو اى جويباران چو از جنبش باد * برقصد گل و سرو سر كن سرودى
به هرجا كه آزادهاى ديدى اى باد * خدا را كه از ما رسانش درودى
الا يا صبا نكهتى بر من آور * چو برهم زدى طرهء مشك سودى
تو اى ابر گردنده بر صفحهء دهر * كه نقش بسى آرزوها زدودى
تو در برگريز خزانى همانى * كه از ديده باران حسرت گشودى
خدا را به ناكامى شاعرى نيز * ببخشاى و از ديده بگشاى رودى
و ليكن به سنگ مزار من اين نقش * بهل تا بماند ز ما يادبودى
مگر روزى آزادهاى اين فسانه * بخواند به غوغاى چنگى و رودى
بگريز
بگريز در آغوش من از خلق كه گلها * از باد گريزند در آغوش گياهى !