تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2114

مساهمون:

ص٢١١٤
هرجا كه خائن پسرى يا كه دختريست * چون سايه در تعاقب او آه مادريست آخر چو ياد مادر مسكين به دل كنى * گر خون روان شده‌ست تو بايد بحل كنى آرى ، به احترام تو مادر همين بشر * روزى گذشت مىكند از خون يكدگر آن روز آدمى دوجهانش شود بهشت * زيراكه نخل حرمت مادر به دهر كشت اين راز آن حديث كه نقل از پيمبر است * جنّت نهاده زير قدمهاى مادر است

فصل گل

نوبهار آمد و چون عهد بتان توبه شكست * فصل گل دامن ساقى نتوان داد ز دست كاسه و كوزهء تقوى كه نمودند درست * ديدم آن كاسه به سنگ آمد و آن كوزه شكست باز از طرف چمن نغمهء بلبل برخاست * عاشقان بىمى و معشوق نخواهند نشست سرخ‌گل خنده زد و ابر به كهسار گريست * لاله بگرفت قدح بلبل عاشق شد مست نغمه‌ها داشتم از عشق تو چون تار و فلك * گوشمال آن‌قدرم داد كه تا رشته گسست خبرت هست كه ديگر خبر از خويشم نيست ؟ * خبرت نيست كه آخر خبر از عشقم هست ؟ دلرباتر ز رخت در دمنى گل ندميد * دلگشاتر ز لبت در چمنى غنچه نبست « شهريارا » دگر از بخت چه خواهى كه برند * خوبرويان غزل نغز تو را دست به دست

بر سنگ مزار

از اين خلعت خاكى كالبد نام * نه تارى به‌جا ماند ديگر نه پودى من از شكر احسان تو برنگردم * خدايا ! مرا بارها آزمودى بسازم بسوزى كه از آتش وى * نخواهم به چشم كسى رفت دودى به غير از نمودى به گيتى نبوديم * برفتيم كز ما نماند نمودى چه سود از جهانى كه در وى نباشد * نه اصحاب فضلى ، نه ارباب جودى بسى دانش و حكمت آموختم ليك * بشر كز درآمد نبخشيد سودى نگويم كه مردن روا نيست يا رب * ولى كاش مرگ جوانان نبودى تو اى كوهساران كه چندانكه بينم * به سنگينى و سهمگينى فزودى بشر زاد و مرد و تبه شد ولى تو * همان سنگدل كوهسارى كه بودى بتاب آفتابا كه صد قرن ديگر * همان گيتىافروز عاد و ثمودى