تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2094

مساهمون:

ص٢٠٩٤

ماه من

ديدمت ، وه چه تماشايى و زيبا شده‌اى * « ماه من » آفت دل ، فتنهء جانها شده‌اى پشت ما گشته دوتا ، از غمت اى سرو روان * تا تو در گلشن خوبى ، گل يكتا شده‌اى قامت سرو تو ترسم كه كند فتنه به پاى * اى قيامت ! چه بلايى تو كه بر پا شده‌اى خوبى و دلبرى و حسن ، حسابى دارد * بىحساب از چه سبب اين همه زيبا شده‌اى حيف و صد حيف ، كه بااين‌همه زيبايى و لطف * عشق بگذاشته اندر پى سودا شده‌اى كرده‌اى زود به پژمردن خود از چه شتاب * تو كه‌اى غنچهء من تازه ز هم وا شده‌اى شب مهتاب و فلك خواب و طبيعت بيدار * باز آشوبگر خاطر شيدا شده‌اى بين امواج ، مَنَت رقص‌كنان مىبينم * لطف را بين كه به شيرينى رؤيا شده‌اى اشكها ريخته‌ام در دل شبهاى سياه * تا درخشنده چنين لؤلؤ لالا شده‌اى ديگران را اگر از ما خبرى نيست چه غم * نازنينم ، تو چرا بىخبر از ما شده‌اى ؟ !

به دنبال زندگى

يك چشم داشت ! بىنورتر ، ز اختر لرزان صبحدم پژمرده و شكسته‌تر ، از سايه‌هاى غم بىرنگ همچو چهرهء مه ، در نگاه صبح افسرده همچو چشم سحرگه ، به راه صبح بنشسته در غبار و فتاده به گوشه‌اى چون حبّه‌اى شكسته ، گسسته ز خوشه‌اى * يك دست داشت ! دستى كه بود كوته و پرچين و پرچروك با گوشتهاى ريخته و استخوان پوك با مفصلى شكسته و با ناخنى كبود بگسيخته ز هر طرفى ، تار آن ز پود