ماه من
ديدمت ، وه چه تماشايى و زيبا شدهاى * « ماه من » آفت دل ، فتنهء جانها شدهاى
پشت ما گشته دوتا ، از غمت اى سرو روان * تا تو در گلشن خوبى ، گل يكتا شدهاى
قامت سرو تو ترسم كه كند فتنه به پاى * اى قيامت ! چه بلايى تو كه بر پا شدهاى
خوبى و دلبرى و حسن ، حسابى دارد * بىحساب از چه سبب اين همه زيبا شدهاى
حيف و صد حيف ، كه بااينهمه زيبايى و لطف * عشق بگذاشته اندر پى سودا شدهاى
كردهاى زود به پژمردن خود از چه شتاب * تو كهاى غنچهء من تازه ز هم وا شدهاى
شب مهتاب و فلك خواب و طبيعت بيدار * باز آشوبگر خاطر شيدا شدهاى
بين امواج ، مَنَت رقصكنان مىبينم * لطف را بين كه به شيرينى رؤيا شدهاى
اشكها ريختهام در دل شبهاى سياه * تا درخشنده چنين لؤلؤ لالا شدهاى
ديگران را اگر از ما خبرى نيست چه غم * نازنينم ، تو چرا بىخبر از ما شدهاى ؟ !
به دنبال زندگى
يك چشم داشت !
بىنورتر ، ز اختر لرزان صبحدم
پژمرده و شكستهتر ، از سايههاى غم
بىرنگ همچو چهرهء مه ، در نگاه صبح
افسرده همچو چشم سحرگه ، به راه صبح
بنشسته در غبار و فتاده به گوشهاى
چون حبّهاى شكسته ، گسسته ز خوشهاى
* يك دست داشت !
دستى كه بود كوته و پرچين و پرچروك
با گوشتهاى ريخته و استخوان پوك
با مفصلى شكسته و با ناخنى كبود
بگسيخته ز هر طرفى ، تار آن ز پود