نوش و نيش زندگى فانيست اى غافل ز هستى * نيش كم زن ، نيش خواهى خورد ، استثنا ندارد
دل به دست آور كنون تا مىتوانى منعم از خلق * مهر اين زال سپيد ابرو ، به كس اصلا ندارد
اندر اين دير خرابآباد گيرم چند روزى * دير ماندى ، مردن آخر بنده و مولى ندارد
اى جوان دور جوانى را نباشد اعتبارى * نوبت پيرى رسد اين ادّعا حاشا ندارد
راه هر خوف و خطر در پيش دارى اى مسافر * زاد راهى كن فراهم اين سفر الّا ندارد
لذّت امروز برد از خاطرات اندوه فردا * ارزشى يوم الحساب ، اين مكنت دنيا ندارد
خامه را بايد شكستن ، چامه را بايد دريدن * آن زمان كز بهر گفتن گفتهاى شيوا ندارد
از تو مىگيرند « شهراز » اين كلام دلنشين را * اى دريغ آن دم كه گويند منطقى گويا ندارد
دنياى فقر
آنكس كه خنده كرد به شبهاى تار ما * آيد دمى كه مويه كند بر مزار ما
آشفتگى زلف پريشان ما مبين * بنگر دمى تو ديده شبزندهدار ما
ما غير دوست از همه عالم بريدهايم * اى بىخبر ز رحمت پروردگار ما
منّت پذير دولت اشكم كه صبح و شام * يكدم نشد كه دور شود از كنار ما
دنياى فقر خويش به شاهى نمىدهيم * گر طعنهها زنند رقيبان به كار ما
ماييم و فقر و فخر و گدايى خانقا * اين است بر نعيم جمال ، افتخار ما
دل كندن از ظواهر دنيا نه مشكل است * مشكلتر است منّت دونان و بار ما
« شهراز » دل مبند به ظاهر كه رفتنيست * دور جوانى و شعف روزگار ما