تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2084

مساهمون:

ص٢٠٨٤

بگريزيد

من رانده ز ميخانه‌ام از من بگريزيد * دُردىكش ديوانه‌ام از من بگريزيد در دست قضا جان به لب و ديده به مينا * سرگشته چو پيمانه‌ام از من بگريزيد زنجيرى جادوى هوسهاى محالم * افسونى افسانه‌ام از من بگريزيد آن سيل جنونم كه به سر مىدود از كوه * بنيان‌كَنِ كاشانه‌ام از من بگريزيد آن شمع مزارم كه به سر ريخته گردون * خاكستر پروانه‌ام از من بگريزيد آن‌روز كه دل مرد و جنون مرد و عطش مرد * من از همه بيگانه‌ام از من بگريزيد بر ظاهر آباد من امّيد مبنديد * من خانهء ويرانه‌ام از من بگريزيد

پرشكسته

در تنگناى سينه مجال نفس نماند * بس كن حديث درد كه از عمر بس نماند اى پرشكسته طاير درد آشناى دل * پرپر مزن كه راه برون از قفس نماند در بارگاه او كه حياتم تباه كرد * ديگر فغان خطاست كه فريادرس نماند پرواز كرد طاير دل در هواى گل * روزى كه يك شكوفه به باغ هوس نماند اى ساربان قافلهء مرگ ! رحمتى * درياب حال ما كه جز اين ملتمس نماند ياران چنان به رهگذر عمر تاختند * كز كاروان رفته صداى جرس نماند ترسم دمى سراغ من آيى كه اهل درد * آگاهىات دهند كه در خانه كس نماند

آتشكدهء خاموش

مپسند كه چون آتش خاموش بميرم * وز خاطره‌ها گشته فراموش بميرم مگذار كه لب‌تشنه و محروم و سيه‌روز * چون خال تو بر طرف لب نوش بميرم مگذار چو آتشكدهء پارس خدا را * يك سينه شرر باشم و خاموش بميرم مگذار چنان ژاله كه شب زاد و به شب مرد * در حسرت آن صبح بناگوش بميرم چون كوزهء مى در بغلم گير كه خواهم * با غلغله خون گريم و با جوش بميرم چون لاله‌ام آويزهء گيسوى سيه كن * تا با شب و تب دست و در آغوش بميرم صافى شدم از عشق تو چون اشك كه امروز * در پاى تو افتاده و مدهوش بميرم