تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2086

مساهمون:

ص٢٠٨٦
بار سفر مبند و ز عاشق جدا مشو * بر كشتى شكسته دل ناخدا بيا بازآ ز بزم غير و بيا حال دل بين * دردآشناى درد من بينوا ، بيا اى آب ديده رحمى و راه نظر مبند * اى تو گواه صادق اين مدّعا ، بيا اى اشك بر شرار ، « شهراز » و دل نمى * باران رحمت از بن مژگان ما بيا

در بزم تو

دل با تو نشست و مست برخاست * مستانه از آن نشست برخاست پيمود دو جرعه تا پياپى * از دست شد و ز مست برخاست زان دم كه نشست در كنارت * ز اندوه جهان پست برخاست در بزم تو دل اگرچه بشكست * مغرور از اين شكست برخاست در سينه كجا توان نهان كرد * آن ناله كه از الست برخاست كى بر سر دار گشت خاموش * آن كز سر پا و دست برخاست زين باده كه سركشيده « شهراز » * در حشر ز خاك ، مست برخاست

عشق و ايمان

زندگى عشق است و ايمان اين سخن امّا ندارد * مرد بىايمان به عالم همّت و الا ندارد زهد ، اى زاهد نه با سجّاده و تسبيح و دلق است * اى بسا تسبيح‌گو كو از گنه پروا ندارد مشرب صوفيگرى كشكول و بوق و من تشا نيست * خاكسار يار بودن حاجت كرنا ندارد يا حق و يا هو ز دل بايد كشيدن ، صدق پيش آر * خانهء دل كن مصفّا ور نه هو معنى ندارد مرد حق را نيست غفلت از غم فردا كه داند * هيچ امروزى نباشد گر پىاش فردا ندارد دل منه بر عشرت يك روزهء دنيا كه هرگز * اين جهان از بهر انسان عشرتى پايا ندارد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2086 | سيد محمد باقر برقعى