بار سفر مبند و ز عاشق جدا مشو * بر كشتى شكسته دل ناخدا بيا
بازآ ز بزم غير و بيا حال دل بين * دردآشناى درد من بينوا ، بيا
اى آب ديده رحمى و راه نظر مبند * اى تو گواه صادق اين مدّعا ، بيا
اى اشك بر شرار ، « شهراز » و دل نمى * باران رحمت از بن مژگان ما بيا
در بزم تو
دل با تو نشست و مست برخاست * مستانه از آن نشست برخاست
پيمود دو جرعه تا پياپى * از دست شد و ز مست برخاست
زان دم كه نشست در كنارت * ز اندوه جهان پست برخاست
در بزم تو دل اگرچه بشكست * مغرور از اين شكست برخاست
در سينه كجا توان نهان كرد * آن ناله كه از الست برخاست
كى بر سر دار گشت خاموش * آن كز سر پا و دست برخاست
زين باده كه سركشيده « شهراز » * در حشر ز خاك ، مست برخاست
عشق و ايمان
زندگى عشق است و ايمان اين سخن امّا ندارد * مرد بىايمان به عالم همّت و الا ندارد
زهد ، اى زاهد نه با سجّاده و تسبيح و دلق است * اى بسا تسبيحگو كو از گنه پروا ندارد
مشرب صوفيگرى كشكول و بوق و من تشا نيست * خاكسار يار بودن حاجت كرنا ندارد
يا حق و يا هو ز دل بايد كشيدن ، صدق پيش آر * خانهء دل كن مصفّا ور نه هو معنى ندارد
مرد حق را نيست غفلت از غم فردا كه داند * هيچ امروزى نباشد گر پىاش فردا ندارد
دل منه بر عشرت يك روزهء دنيا كه هرگز * اين جهان از بهر انسان عشرتى پايا ندارد