چشم و چراغ
كند ز لاله و نرگس بهار چشم و چراغ * گرفت زين دو همه مرغزار چشم و چراغ
به بوستان بنما روى و موى خود كه شود * گل و بنفشه تو بر بهار چشم و چراغ
به باغ بهر تماشاى زلف مشكينت * بود ز لاله و نرگس هزار چشم و چراغ
ز شرم عارض و چشمت سزد كه در بستان * نهند لاله و نرگس كنار چشم و چراغ
به صنع چشم دلافروز توست استثنا * كه توأمان نكند كردگار چشم و چراغ
ز دود آه و نم اشك هم ملاحظه كن * كه بىفروغ هم آيد به كار چشم و چراغ
مكن جفا كه شكايت برم به نزديكى * كه هست در بر پروردگار چشم و چراغ
على كه دانش و عدلش ز روشنى باشد * براى آينهء روزگار چشم و چراغ
مگو كه ديدهء موسى و نور بيضا نيست * كز اوست در دل ما پايدار چشم و چراغ
ايا شهى كه به افشاى خطّ تيرهء كفر * به دست قهر تو شد ذو الفقار چشم و چراغ
بود عداوت و خصمت حديث ظلمت و كور * محبّت تو و هم دوستدار چشم و چراغ
اگر طريقت عرفان به شام ظلمانيست * ولاى توست در اين رهگذار چشم و چراغ
تو عين حقّى و قرآن سراج و در ثقلين * بود به شرع نبى همجوار چشم و چراغ
به يمن نيمنگاهت ز طبع روشن خويش * به يك چكامه نهادم كنار چشم و چراغ
به كوى دل به تماشاى مدح موزونت * ز بيتبيت شود آشكار چشم و چراغ
سزد كه چشم سپارند سوى مركب نور * به راه نظم چو كردم قطار چشم و چراغ
كه راست داعيهء رهبرى به ملك سخن ؟ * بگو كه بيّنه و شاهد آر چشم و چراغ
به نيّرى چو تو و شعر مستنير « شهاب » * سزد هميشه كنند افتخار چشم و چراغ
از دمى مات شد
دارد از شوق به هر سوى نگاه آيينه * به نگاه تو بود چشمبهراه آيينه
بر دل ما فكن اى عين عنايت نظرى * كه به احسان تو بستهست نگاه آيينه
از دلم زنگ گنه پاك كن اى چشمهء مهر * بىنگاه تو شود نامه سياه آيينه
خاك پاك دل ما معدن صدق است و صفا * گاه ساغر شود اين شيشه و گاه آيينه
بس گدايى ز دل مهر خموشى گوياست * هست بر صحّت اين گفته گواه آيينه
شاه اقليم صفا طاقت يك آه نداشت * از دمى مات شد از همّت آه آيينه