تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2068

مساهمون:

ص٢٠٦٨

چشم و چراغ

كند ز لاله و نرگس بهار چشم و چراغ * گرفت زين دو همه مرغزار چشم و چراغ به بوستان بنما روى و موى خود كه شود * گل و بنفشه تو بر بهار چشم و چراغ به باغ بهر تماشاى زلف مشكينت * بود ز لاله و نرگس هزار چشم و چراغ ز شرم عارض و چشمت سزد كه در بستان * نهند لاله و نرگس كنار چشم و چراغ به صنع چشم دل‌افروز توست استثنا * كه توأمان نكند كردگار چشم و چراغ ز دود آه و نم اشك هم ملاحظه كن * كه بىفروغ هم آيد به كار چشم و چراغ مكن جفا كه شكايت برم به نزديكى * كه هست در بر پروردگار چشم و چراغ على كه دانش و عدلش ز روشنى باشد * براى آينهء روزگار چشم و چراغ مگو كه ديدهء موسى و نور بيضا نيست * كز اوست در دل ما پايدار چشم و چراغ ايا شهى كه به افشاى خطّ تيرهء كفر * به دست قهر تو شد ذو الفقار چشم و چراغ بود عداوت و خصمت حديث ظلمت و كور * محبّت تو و هم دوستدار چشم و چراغ اگر طريقت عرفان به شام ظلمانيست * ولاى توست در اين رهگذار چشم و چراغ تو عين حقّى و قرآن سراج و در ثقلين * بود به شرع نبى هم‌جوار چشم و چراغ به يمن نيم‌نگاهت ز طبع روشن خويش * به يك چكامه نهادم كنار چشم و چراغ به كوى دل به تماشاى مدح موزونت * ز بيت‌بيت شود آشكار چشم و چراغ سزد كه چشم سپارند سوى مركب نور * به راه نظم چو كردم قطار چشم و چراغ كه راست داعيهء رهبرى به ملك سخن ؟ * بگو كه بيّنه و شاهد آر چشم و چراغ به نيّرى چو تو و شعر مستنير « شهاب » * سزد هميشه كنند افتخار چشم و چراغ

از دمى مات شد

دارد از شوق به هر سوى نگاه آيينه * به نگاه تو بود چشم‌به‌راه آيينه بر دل ما فكن اى عين عنايت نظرى * كه به احسان تو بسته‌ست نگاه آيينه از دلم زنگ گنه پاك كن اى چشمهء مهر * بىنگاه تو شود نامه سياه آيينه خاك پاك دل ما معدن صدق است و صفا * گاه ساغر شود اين شيشه و گاه آيينه بس گدايى ز دل مهر خموشى گوياست * هست بر صحّت اين گفته گواه آيينه شاه اقليم صفا طاقت يك آه نداشت * از دمى مات شد از همّت آه آيينه