تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2069

مساهمون:

ص٢٠٦٩

ايّام رهايى

گر از اوّل نمىجستم نشان آشنايى را * نمىبودم كنون آماج تير بىوفايى را الهى كز ديار و يار محبوبش جدا ماند * ميان ما هرآن‌كو خواند افسون جدايى را خدايا در غم و دردش ز خود بيگانه‌ام ، امّا * مكن بيگانه با من يك‌زمان درد آشنايى را شتابان مىرسد گويا كه قصد جان من دارد * مگير از من خدايا دولت بىدست و پايى را نبندى گر به مردم چشم مخمور شب‌آسايت * همه در خواب مىبينند ايّام رهايى را « شهابت » بودم و يادش به خير آنگه كه مىگفتى * كه در كانون جان بنشانم اين تير فضايى را

شكوه شاعر

آتشى زد به دلم ديده و در آب افتاد * ديده‌ات ديد و به سوداى مى ناب افتاد چشم و ابروى تواش در نظر آمد به نماز * مست شد زاهد و در گوشه محراب افتاد جعدافشان تو را شاخه نيلوفر ديد * جامه افكند به نيل غم و در تاب افتاد شكوه از تو به بر ماه ببرديم و « شهاب » * اخترى بود كه از ديده مهتاب افتاد