چون صبح در رسيد
با خود سرود چشمهء خورشيد اين نبود
* امّا هنوز من
بىاعتنا به طعنهء ياران نيمهراه
آهنگ شهر چشمه خورشيد مىكنم
خورشيد قصد نيست .
بازگشت
چشمان من به نرگس نازش گشوده شد
او مست عشق بود
چشمان او سرود شبى جاودانه بود
سرمست و بىشكيب
بر شانه ريخت خرمن گيسوى تابدار
از تن كشيد جامهء ابريشم سپيد
لرزيد و پرگناه
عريان و مست بوسه به لبهاى من نهاد
پيچيد بر تنم
بر خود كشيد پيكر آتش گرفتهام
وانگه به ناز گفت
ديدى كه آمدم .