چند بيتى از يك غزل
اى دل به زلف خوبان تا چند پاى بستى * مرغ بلندپرواز آخر رسد به پستى
نبود روا كه من را بيدل گذارى اى دل * من با تو كار دارم هرچند خون شدستى
دانم كه اندر اين شهر نبود دلى سلامت * ور نه به جان خرّم دل در عين تنگدستى
دانم كه چشم مستت با تير غمزه ناگه * خون مرا ، بريزد ، آرد بهانه مستى
رباعيات
گر زندگى اينچنين بود مردن به * جان دادنت از اين همه غم خوردن به
جان دادن و مردانه گذشتن از جان * از ماندن و با زنان به سر بردن به
* *
ايران يك انقلاب مىخواهد و بس * خونريزى بىحساب مىخواهد و بس
بىچون و چرا درخت آزادى ملك * از خون من و تو آب مىخواهد و بس « 1 »
* *
كنجى و حريفى دوسه باهم بودن * و اسباب فراغتى فراهم بودن
بهتر ز بهشتيست كه بايد در وى * با زاهد خشكمغز همدم بودن
* *
در كشور ما شرف نيرزد به دو جو * در فكر شرف مباش از من بشنو
دزدى و وطنفروشى و نامردى * در هركه بود از همگان است جلو
هامش
( 1 ) - رباعى فوق را در سال 1337 قمرى سروده و براى قوام السلطنه والى خراسان فرستاده است .