تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1994

مساهمون:

ص١٩٩٤

چند بيتى از يك غزل

اى دل به زلف خوبان تا چند پاى بستى * مرغ بلندپرواز آخر رسد به پستى نبود روا كه من را بيدل گذارى اى دل * من با تو كار دارم هرچند خون شدستى دانم كه اندر اين شهر نبود دلى سلامت * ور نه به جان خرّم دل در عين تنگدستى دانم كه چشم مستت با تير غمزه ناگه * خون مرا ، بريزد ، آرد بهانه مستى

رباعيات

گر زندگى اين‌چنين بود مردن به * جان دادنت از اين همه غم خوردن به جان دادن و مردانه گذشتن از جان * از ماندن و با زنان به سر بردن به
* *
ايران يك انقلاب مىخواهد و بس * خونريزى بىحساب مىخواهد و بس بىچون و چرا درخت آزادى ملك * از خون من و تو آب مىخواهد و بس « 1 »
* *
كنجى و حريفى دوسه باهم بودن * و اسباب فراغتى فراهم بودن بهتر ز بهشتيست كه بايد در وى * با زاهد خشك‌مغز همدم بودن
* *
در كشور ما شرف نيرزد به دو جو * در فكر شرف مباش از من بشنو دزدى و وطن‌فروشى و نامردى * در هركه بود از همگان است جلو
هامش
( 1 ) - رباعى فوق را در سال 1337 قمرى سروده و براى قوام السلطنه والى خراسان فرستاده است .