تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1963

مساهمون:

ص١٩٦٣
فروغ روشن اين آفتاب صدق و صفا * قراربخش دل بىقرار گلها شد ز فيض جلوهء او باغ آرزو شد سبز * ز يمن مقدم او سبزه يار گلها شد غبار مقدم نوباوهء رسول اللّه * خميرمايهء نقش و نگار گلها شد بگو شميم ولايش تراود از هر برگ * اگر كه به صحبت داروندار گلها شد به جان و دل گهر مهر او پذيرفتند * كه آب و آينه خدمتگزار گلها شد به عشق يوسف زهرا عجب مدار ، اگر * كه جاى بلبل عاشق كنار گلها شد من و محبّت او يا محوّل الاحوال * كه حُسن او سبب اعتبار گلها شد كجا ارادت خارى چو من سزاى گليست * كه خاكبوسى او افتخار گلها شد به ياد غربت او هركه از بقيع گذشت * چو لاله تا به ابد داغدار گلها شد كنار تربت او اشك غم به چهرهء من * چنان نشست كه شبنم نثار گلها شد گرفت سكّه رونق ز دولت رضوى * اگر كه شعر « شفق » گوشوار گلها شد

گلبن توحيد

عشق سر در قدم ماست اگر بگذارند * عاشقان را سر سوداست اگر بگذارند ما و اين كشتى طوفان‌زده در پنجهء موج * ساحل ما دل درياست اگر بگذارند دشت از هُرم عطش سوخته و چتر ملال * سايبان گل زهراست اگر بگذارند آب بر آتش لبهاى عطشناك زدن * آرزوى من و سقّاست اگر بگذارند دوش در گلشن ما بلبل شيدا مىگفت * باغ گل وقف تماشاست اگر بگذارند گل اين باغ به تاراج خزان رفت و كنون * وقت دلجويى گلهاست اگر بگذارند طفل شش‌ماههء من زينت آغوش من است * جاى اين غنچه همين‌جاست اگر بگذارند اين به خون خفته كه عالم ز غمش مجنون است * تشنهء بوسهء ليلاست اگر بگذارند گرچه سرمست فتاده‌ست به ميخانهء عشق * دست در گردن ميناست اگر بگذارند اين گل سرخ كه از گلبن توحيد شكفت * آبروى چمن ماست اگر بگذارند در عقيق لب من موج زند خاصيتى * كه شفابخش مسيحاست اگر بگذارند يوسف مصر وجودم من و اين پيراهن * جامهء روز مباداست اگر بگذارند خيمهء عشق اگر طعمهء آتش گردد * راهى از خيمه به صحراست اگر بگذارند ريشه در خون و شرف نهضت ما دارد و بس * سند روشن فرداست اگر بگذارند
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1963 | سيد محمد باقر برقعى