تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1960

مساهمون:

ص١٩٦٠
نتوانم كنم انكار گنه يك ز هزار * كه تو بودى به همه حال گواهم چه كنم بار الها ! كرمى ، مرحمتى امدادى * كاروان رفته و من مانده به را هم چه كنم منم آن بندهء گستاخ كه بااين‌همه جرم * باز باشد به عطاى تو نگاهم چه كنم تويى آن سيّد پرمهر گنه‌بخش كريم * كه دهى در كنف خويش پناهم چه كنم واى بااين‌همه پستى شده‌ام بر تو جسور * جان و دل را گر از اين غصّه نگاهم چه كنم دوش مىگفت « شفق » بار خدايا مددى * كه من آشفته دل و نامه سياهم چه كنم

گناه دل

اى آشناى غربت جان اى پناه دل * رحمى به سيل اشك من و موج آه دل تنها نهم شكايت غم ، با تو در ميان * زيرا تويى به ورطهء غم دادخواه دل يابم دلم به كوى تو هرجا كه گم شود * زيراكه هست كوى توام قبله‌گاه دل هر قطره اشك سرخ به رخسار زرد من * گويد هزار قصّه ز روز سياه دل دل شهرهء جنون شد و افراشت سر ز ناز * تا جذبهء نگاه تو شد عذرخواه دل نتوان نهفتن آن رخ زيبا ز چشم ما * هرجا روى به‌سوى تو باشد نگاه دل چندى دل اين حريم تو بر غير باز شد * اى واى بر خطاى من و اشتباه دل چون گردباد پيچم و ريزم به چهره خاك * تا بحر رحمتت چه كند با گناه دل ديگر ميا به پرسش من اى خيال دوست * ترسم خدا نكرده بسوزم ز آه دل خون شد دل « شفق » بكن اى مهر شفقتى * اى آشناى غربت جان اى پناه دل