نتوانم كنم انكار گنه يك ز هزار * كه تو بودى به همه حال گواهم چه كنم
بار الها ! كرمى ، مرحمتى امدادى * كاروان رفته و من مانده به را هم چه كنم
منم آن بندهء گستاخ كه بااينهمه جرم * باز باشد به عطاى تو نگاهم چه كنم
تويى آن سيّد پرمهر گنهبخش كريم * كه دهى در كنف خويش پناهم چه كنم
واى بااينهمه پستى شدهام بر تو جسور * جان و دل را گر از اين غصّه نگاهم چه كنم
دوش مىگفت « شفق » بار خدايا مددى * كه من آشفته دل و نامه سياهم چه كنم
گناه دل
اى آشناى غربت جان اى پناه دل * رحمى به سيل اشك من و موج آه دل
تنها نهم شكايت غم ، با تو در ميان * زيرا تويى به ورطهء غم دادخواه دل
يابم دلم به كوى تو هرجا كه گم شود * زيراكه هست كوى توام قبلهگاه دل
هر قطره اشك سرخ به رخسار زرد من * گويد هزار قصّه ز روز سياه دل
دل شهرهء جنون شد و افراشت سر ز ناز * تا جذبهء نگاه تو شد عذرخواه دل
نتوان نهفتن آن رخ زيبا ز چشم ما * هرجا روى بهسوى تو باشد نگاه دل
چندى دل اين حريم تو بر غير باز شد * اى واى بر خطاى من و اشتباه دل
چون گردباد پيچم و ريزم به چهره خاك * تا بحر رحمتت چه كند با گناه دل
ديگر ميا به پرسش من اى خيال دوست * ترسم خدا نكرده بسوزم ز آه دل
خون شد دل « شفق » بكن اى مهر شفقتى * اى آشناى غربت جان اى پناه دل