اى طبيعت ، گر نمىبود از پى بازيگرى * از چه او را اينقدر ، سرمست و رعنا كردهاى
ور نمىبود از پى افسونگرى عاشقكشى * نرگسش را از چه اين اندازه شهلا كردهاى
سنگ با آيينه ، كى سازد شگفتا سينهاش * كردهاى ز آيينه و قلبش ز خارا كردهاى
تا كند آشوبكارى ، دلبرى غوغاگرى * چهرهاش گلرنگ و زلفش عنبرآسا كردهاى
شور و غوغاى قيامت ، در قدش بنهفتهاى * در لب جانپرورش ، اعجاز عيسى كردهاى
خرمن گلهاى جانآشوب ، گرد آوردهاى * وز فسونش پيكرى آشوبافزا كردهاى
لطف و ناز از برگ گل ، نوش از شكر بگرفتهاى * وانگهش با سحر آن ، لعل شكرخا كردهاى
شوخى و سرخى و لطف و رنگ و بو بردى ز سيب * تا زنخدانش ز شادابى ، طربزا كردهاى
از نگارين نرگس مخمور ، بردى آب و رنگ * بسكه چشم نيممستش را فريبا كردهاى
ماه من ، سحر از كجا آموختى كز نيم ناز * عالمى را پرخروش و شور و غوغا كردهاى
خاك را زر مىنمايد از نگاهى « بهجتى » * تا چو گنج اندر دل ويرانهاش جا كردهاى
چه كنم
يا رب ار نگذرى از جرم و گناهم چه كنم * ندهى گر به در خويش پناهم چه كنم
گر برانى و نخوانى و كنى نوميدم * به كه روى آرم و حاجت ز كه خواهم چه كنم
گر نبخشى گنهم ، شرم مرا آب كند * ور نبخشى تو ، بدين روى سياهم چه كنم