تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1959

مساهمون:

ص١٩٥٩
اى طبيعت ، گر نمىبود از پى بازيگرى * از چه او را اين‌قدر ، سرمست و رعنا كرده‌اى ور نمىبود از پى افسونگرى عاشق‌كشى * نرگسش را از چه اين اندازه شهلا كرده‌اى سنگ با آيينه ، كى سازد شگفتا سينه‌اش * كرده‌اى ز آيينه و قلبش ز خارا كرده‌اى تا كند آشوب‌كارى ، دلبرى غوغاگرى * چهره‌اش گلرنگ و زلفش عنبرآسا كرده‌اى شور و غوغاى قيامت ، در قدش بنهفته‌اى * در لب جان‌پرورش ، اعجاز عيسى كرده‌اى خرمن گلهاى جان‌آشوب ، گرد آورده‌اى * وز فسونش پيكرى آشوب‌افزا كرده‌اى لطف و ناز از برگ گل ، نوش از شكر بگرفته‌اى * وانگهش با سحر آن ، لعل شكرخا كرده‌اى شوخى و سرخى و لطف و رنگ و بو بردى ز سيب * تا زنخدانش ز شادابى ، طرب‌زا كرده‌اى از نگارين نرگس مخمور ، بردى آب و رنگ * بس‌كه چشم نيم‌مستش را فريبا كرده‌اى ماه من ، سحر از كجا آموختى كز نيم ناز * عالمى را پرخروش و شور و غوغا كرده‌اى خاك را زر مىنمايد از نگاهى « بهجتى » * تا چو گنج اندر دل ويرانه‌اش جا كرده‌اى

چه كنم

يا رب ار نگذرى از جرم و گناهم چه كنم * ندهى گر به در خويش پناهم چه كنم گر برانى و نخوانى و كنى نوميدم * به كه روى آرم و حاجت ز كه خواهم چه كنم گر نبخشى گنهم ، شرم مرا آب كند * ور نبخشى تو ، بدين روى سياهم چه كنم