حجلهگاه عشق
دامن از خون جگر شويم و رخساره ز اشك * هست در حجلهگه عشق مرا ، ياره ز اشك
در شب خستگى و بىكسى و تنهايى * يارى از زارى و افغان طلبم ، چاره ز اشك
عشق من با تو نه امروز بود كز طفلى * تر نمودم ز غم عشق تو ، گهواره ز اشك
بسكه اشك آمد و گرديد تو را جست و نيافت * شرمسارم من سرگشتهء آواره ز اشك
عاقبت خاك رهت پاى به چشمم نگذاشت * گرچه شستم همهشب ديده دو صد باره ز اشك
« بهجتى » اينقدر از عشق بتان اشك مريز * زان كه هرگز نشود نرم دل خاره ، ز اشك
چه كردهاى ؟
در دل ديوانهام صد فتنه بر پا كردهاى * فتنه كمتر كن كه اينجا ، خود تو مأوا كردهاى
تا چو شمع دلربا ، افروختى مستانه روى * عالمى پروانهوش ، مفتون و شيدا كردهاى
بهر آشوب دل مجنونم اى ليلاى حسن * ناز شيرين ، عشوه دلكش ، چهره زيبا كردهاى
شيوهء چشم تو هرجا بود ، جان و دل ربود * تا چه افسون اندر آن چشم فريبا كردهاى
گوشهء ابروى خود تا همچو مه بنمودهاى * خلق را يكباره ، سرگرم تماشا كردهاى
از فروغ حسن رويت خيره چشم عالمى * كز كجا اين حسن و ناز و عشوه پيدا كردهاى