تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1958

مساهمون:

ص١٩٥٨

حجله‌گاه عشق

دامن از خون جگر شويم و رخساره ز اشك * هست در حجله‌گه عشق مرا ، ياره ز اشك در شب خستگى و بىكسى و تنهايى * يارى از زارى و افغان طلبم ، چاره ز اشك عشق من با تو نه امروز بود كز طفلى * تر نمودم ز غم عشق تو ، گهواره ز اشك بس‌كه اشك آمد و گرديد تو را جست و نيافت * شرمسارم من سرگشتهء آواره ز اشك عاقبت خاك رهت پاى به چشمم نگذاشت * گرچه شستم همه‌شب ديده دو صد باره ز اشك « بهجتى » اين‌قدر از عشق بتان اشك مريز * زان كه هرگز نشود نرم دل خاره ، ز اشك

چه كرده‌اى ؟

در دل ديوانه‌ام صد فتنه بر پا كرده‌اى * فتنه كمتر كن كه اينجا ، خود تو مأوا كرده‌اى تا چو شمع دلربا ، افروختى مستانه روى * عالمى پروانه‌وش ، مفتون و شيدا كرده‌اى بهر آشوب دل مجنونم اى ليلاى حسن * ناز شيرين ، عشوه دلكش ، چهره زيبا كرده‌اى شيوهء چشم تو هرجا بود ، جان و دل ربود * تا چه افسون اندر آن چشم فريبا كرده‌اى گوشهء ابروى خود تا همچو مه بنموده‌اى * خلق را يكباره ، سرگرم تماشا كرده‌اى از فروغ حسن رويت خيره چشم عالمى * كز كجا اين حسن و ناز و عشوه پيدا كرده‌اى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1958 | سيد محمد باقر برقعى