منصوب گرديد و چون شهر اردكان پس از انتقال آية اللّه خادمى نماز جمعهاش تعطيل مىشد ، بهجتى به حكم امام به سمت امام جمعهء اردكان منصوب شد و اكنون هم در همين سنگر به تبليغ و ارشاد مشغول است .
بهجتى كه در شعر شفق تخلص مىكند ، از شاعران خوشذوق و توانايى است كه شعر و شاعرى را از دوران تحصيل در قم آغاز كرد و اولين شعرى كه سرود مخمسى بود كه در رثاء آية اللّه حجت كوهكمرى سرود كه مورد توجه قرار گرفت و در جريان انقلاب و پيروزى آن اشعار زيادى از او در مجلات : مكتب اسلام ، مكتب تشيع ، حوزه ، معارف ، پاسداران ، و پيام انقلاب بهچاپ رسيده است .
آرزوها
خواهم كه شوم سايه و در پاى تو افتم * چون سايه به خاك از غم سوداى تو افتم
خواهم كه شوم خنده و بوسم دهنت را * خواهم كه شوم خال و به لبهاى تو افتم
خواهم چو نسيم سحرى بىخبر از خلق * مستانه در آغوش فريباى تو افتم
آن روز كنم ناز كه خلقم به تماشا * برخيزد و من محو تماشاى تو افتم
دارم هوس از روى دزدانه نگاهى * بگذر كه رخت بينم و رسواى تو افتم
تو رفتى و من اشكصفت لرزم و ترسم * چون اشك ز چشمان فريباى تو افتم
گر همچو « شفق » بينمت از دور به شوقت * خون دل خود ريزم و شيداى تو افتم
ساغر خون
نديده بالش راحت سرى كه من دارم * گداخته است ز تب ، پيكرى كه من دارم
چگونه طاقت اين آتش آورم كه جحيم * بود شرارهاى از آذرى كه من دارم
ز جلوه پاى سرشك ، آسمان روشن را * كند خجل ، رخ پراخترى كه من دارم
چو لاله قسمت من خون دل بود همه عمر * لبالب است ز خون ساغرى كه من دارم
من آرزوى وفا را به خاك خواهم برد * كه جز جفا نكند دلبرى كه من دارم
زند غبار من آتش ، به سينهء صحرا * كه شعلههاست به خاكسترى كه من دارم
چو تيرخورده غزال ختن ، تپد در خون * دل رميدهء غمپرورى كه من دارم
ز بسكه ريخته خون جگر ز ديدهء من * گرفته رنگ « شفق » بسترى كه من دارم