تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1938

مساهمون:

ص١٩٣٨
صفاى شمس تبريزى و وجد و حال مولانا * تو مثل شعر حافظ دل‌فريب و نغز و گيرايى حريم حرمت ميخانه‌اى پيمانه گردانى * به جام ديدهء دُردىكشان ، سُكر تماشايى سحاب رحمتى دشت وجود تشنه‌كامان را * قيامت قامتى بالا بلا ، آيينه بالايى اهورا از پيام چشم تو الهام مىگيرد * زلال چشمهء بودا و رمز نيروانايى كجا جويم تو را نازآفرين خاطرنواز دل * نه اينجايى نه آنجايى نه پنهانى نه پيدايى

رؤياى جدايى

آن دم كه در پهناى شب مهتاب روييد * در چشم مهر عالم‌آرا خواب روييد من بودم و رؤياى جانسوز جدايى * از دورىات در ديده اشك ناب روييد گل‌نغمه سر كن اى هزار آواى شادى * در لاله‌گون جام دلم خوناب روييد تا زلف مشكين بوى تو تابيدن آموخت * شوق و شعف در سينهء بىتاب روييد سيماى سورىفام تو تا جلوه‌گر شد * بذر تحيّر در دل سيماب روييد بازآ كه از فيض دعاى صبحگاهى * آخر گل اميد در محراب روييد

گرداب آرزو

ديشب پرند بستر من ماهتاب بود * تنها انيس خاطر من اشك ناب بود در موج‌خيز اشك به گرداب آرزو * انديشهء وصال تو نقشى بر آب بود رنگ خزان گرفت بهار خوش وصال * نبض ظريف ثانيه‌ها پرشتاب بود در تنگناى كوچهء تاريك انتظار * دل از فراق روى تو در التهاب بود مىرفتى اى اميد من و گاه رفتنت * چشم به خون نشستهء من گرم خواب بود ياد آورم كه لحظهء تلخ وداع تو * جانم براى بدرقه پا در ركاب بود

سحر

شبنم از دامن گل ريخت چو در پاى سحر * خون خورشيد روان گشت به رگهاى سحر بلبل از مأذنه سرو ، اذان گفت به شوق * غنچه لبخند زد و گشت پذيراى سحر موج در موج نسيم آمد و در دشت افق * غرق در بوسه شد آن لحظه سراپاى سحر خون شب ريخت چو در طشت زراندود فلق * مهر حيرت‌زده آمد به تماشاى سحر