صفاى شمس تبريزى و وجد و حال مولانا * تو مثل شعر حافظ دلفريب و نغز و گيرايى
حريم حرمت ميخانهاى پيمانه گردانى * به جام ديدهء دُردىكشان ، سُكر تماشايى
سحاب رحمتى دشت وجود تشنهكامان را * قيامت قامتى بالا بلا ، آيينه بالايى
اهورا از پيام چشم تو الهام مىگيرد * زلال چشمهء بودا و رمز نيروانايى
كجا جويم تو را نازآفرين خاطرنواز دل * نه اينجايى نه آنجايى نه پنهانى نه پيدايى
رؤياى جدايى
آن دم كه در پهناى شب مهتاب روييد * در چشم مهر عالمآرا خواب روييد
من بودم و رؤياى جانسوز جدايى * از دورىات در ديده اشك ناب روييد
گلنغمه سر كن اى هزار آواى شادى * در لالهگون جام دلم خوناب روييد
تا زلف مشكين بوى تو تابيدن آموخت * شوق و شعف در سينهء بىتاب روييد
سيماى سورىفام تو تا جلوهگر شد * بذر تحيّر در دل سيماب روييد
بازآ كه از فيض دعاى صبحگاهى * آخر گل اميد در محراب روييد
گرداب آرزو
ديشب پرند بستر من ماهتاب بود * تنها انيس خاطر من اشك ناب بود
در موجخيز اشك به گرداب آرزو * انديشهء وصال تو نقشى بر آب بود
رنگ خزان گرفت بهار خوش وصال * نبض ظريف ثانيهها پرشتاب بود
در تنگناى كوچهء تاريك انتظار * دل از فراق روى تو در التهاب بود
مىرفتى اى اميد من و گاه رفتنت * چشم به خون نشستهء من گرم خواب بود
ياد آورم كه لحظهء تلخ وداع تو * جانم براى بدرقه پا در ركاب بود
سحر
شبنم از دامن گل ريخت چو در پاى سحر * خون خورشيد روان گشت به رگهاى سحر
بلبل از مأذنه سرو ، اذان گفت به شوق * غنچه لبخند زد و گشت پذيراى سحر
موج در موج نسيم آمد و در دشت افق * غرق در بوسه شد آن لحظه سراپاى سحر
خون شب ريخت چو در طشت زراندود فلق * مهر حيرتزده آمد به تماشاى سحر