تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1935

مساهمون:

ص١٩٣٥

بازار آشفته

در اين بازار ، جز خرمهره‌خر نيست * دريغا كس خريدار گهر نيست گهر اينجا خريدارى ندارد * كسى با گوهرى كارى ندارد چنان بازار خرمهره بود گرم * كه دارد گوهرى از كار خود شرم متاع ما در اين آشفته بازار * به دكان مانده اكنون بىخريدار مگر گوهرشناسى ، پاك بينى * مروّت پيشه‌اى ، ذوق‌آفرينى به بازار آيد و كالا ببيند * گهرهايى كه هست آنجا ببينيد جدا سازد ز خرمهره ، گهر را * بگيرد زير بازوى هنر را

بهاى يخ

دخترى ژنده‌پوش را ديدم * كه ز سرما چو بيد مىلرزيد اشكهايش به روى چهرهء زرد * همچو دُر مىچكيد و مىغلطيد او چنين و دو تن ز رهگذران * دست در جيب و گرم گفت و شنيد از برش رد شدند و مىگفتند * گرچه كس همچو سال سرد نديد ليك سرماى سخت و برف زياد * دهد از يخ به سال بعد نويد يخ فراوان شود به تابستان * مىتوان يخ به نرخ آب خريد زين سخن دختر پريشان‌حال * سر تكان داد وانگهى خنديد گفت اين حرف و با تنى لرزان * رفت و در گوشه‌اى ز درد ، خزيد يخ فردا بهاى خون من است * گر فروشند ، مفت ، هم نخريد

نغمهء نو

دامن وصلش اگر ، فتد به كف ما * پاى نهيم از شرف به گنبد خضرا با گل رويش به‌سوى گل نكنم روى * دامن جانان كجا و دامن صحرا ديده فروبندم از نظارهء نرگس * چو گل من واكند دو نرگس شهلا چشم من افتاد تا بدان لب‌ودندان * لعل ز چشمم فتاد و لؤلؤ لالا كس نشود باخبر ز درد درونم * گر نكند طفل اشك را ز دل افشا خواست دلم بوسه‌اى ز لعل لبش گفت * عمر تلف مىكنى به خواهش بى جا