بازار آشفته
در اين بازار ، جز خرمهرهخر نيست * دريغا كس خريدار گهر نيست
گهر اينجا خريدارى ندارد * كسى با گوهرى كارى ندارد
چنان بازار خرمهره بود گرم * كه دارد گوهرى از كار خود شرم
متاع ما در اين آشفته بازار * به دكان مانده اكنون بىخريدار
مگر گوهرشناسى ، پاك بينى * مروّت پيشهاى ، ذوقآفرينى
به بازار آيد و كالا ببيند * گهرهايى كه هست آنجا ببينيد
جدا سازد ز خرمهره ، گهر را * بگيرد زير بازوى هنر را
بهاى يخ
دخترى ژندهپوش را ديدم * كه ز سرما چو بيد مىلرزيد
اشكهايش به روى چهرهء زرد * همچو دُر مىچكيد و مىغلطيد
او چنين و دو تن ز رهگذران * دست در جيب و گرم گفت و شنيد
از برش رد شدند و مىگفتند * گرچه كس همچو سال سرد نديد
ليك سرماى سخت و برف زياد * دهد از يخ به سال بعد نويد
يخ فراوان شود به تابستان * مىتوان يخ به نرخ آب خريد
زين سخن دختر پريشانحال * سر تكان داد وانگهى خنديد
گفت اين حرف و با تنى لرزان * رفت و در گوشهاى ز درد ، خزيد
يخ فردا بهاى خون من است * گر فروشند ، مفت ، هم نخريد
نغمهء نو
دامن وصلش اگر ، فتد به كف ما * پاى نهيم از شرف به گنبد خضرا
با گل رويش بهسوى گل نكنم روى * دامن جانان كجا و دامن صحرا
ديده فروبندم از نظارهء نرگس * چو گل من واكند دو نرگس شهلا
چشم من افتاد تا بدان لبودندان * لعل ز چشمم فتاد و لؤلؤ لالا
كس نشود باخبر ز درد درونم * گر نكند طفل اشك را ز دل افشا
خواست دلم بوسهاى ز لعل لبش گفت * عمر تلف مىكنى به خواهش بى جا