تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1934

مساهمون:

ص١٩٣٤

ياد گذشته

ياد آن يار كه از ما نكند ياد به خير * ياد آن كس كه چنين مزد وفا داد به خير شب و روزم همه با حسرت و غم مىگذرد * ياد آن‌روز كز او بود دلم شاد به خير پروبالم همه در كنج قفس ريخت دريغ * ياد آن خندهء پيروزى صيّاد به خير در قفس از نفس افتادم و رفتم از دست * ياد آن نغمهء مستانه و فرياد به خير در قفس هم نگشودند ز پا ، بند مرا * ياد مرغان گشاده پر آزاد به خير كامران خسرو شيرين به شكر خندش گفت * ياد آن زحمت بىحاصل فرهاد به خير گفت استاد ، « شريفى » بجز از عشق مجوى * ياد آن مكتب و آن گفتهء استاد به خير

ماجراى دل

اى كاش ، دل نبود مرا ، ديده هم نبود * گر چشم و دل نبود ، دگر ، هيچ غم نبود بر ما هرآنچه مىرود از ديده و دل است * اى كاش دل نبود مرا ديده هم نبود به درد و سوز عشق ندانم چه الفتيست ؟ * دل را ، اگرچه درد دگر نيز كم نبود طى طريق باديه ، كارى ، نه سهل بود * گر اشتياق سجدهء خاك حرم نبود سرگشته‌ايم و دربه‌در ، امّا به يمن عشق * بيرون ، ز شاهراه حقيقت ، قدم نبود گردن‌فراز هستم ازآن‌رو ، كه گردنم * جز در برابر تو و عشق تو خم نبود دشمن بود نه دوست ، كه راه جفا رود * در ملك عشق ، رسم جفا و ستم نبود

گل آرزو

گر لاله‌زار عشق و گل آرزو نبود * صبح بهار عمر بدين رنگ و بو نبود لطفى نداشت دامن صحراى زندگى * در آن اگر ، اميد نبود ، آرزو نبود ما كسب آبروى خود ، از عشق كرده‌ايم * اى خاك بر سرى كه پى آبرو نبود تا گفته‌ايم ما سخن از عشق گفته‌ايم * اى عشق بىتوام هوس گفتگو نبود در جستجوى اوست كه هر سو نهيم روى * كار دگر كه درخور اين جستجو نبود در چشم اهل دل چو يكى نقش درهم است * روى نكو كه همره خوى نكو نبود مديون « شهريار » بود لطف طبع من * لطفى نداشت بزم ادب گر كه او نبود عشق و اميد خواه « شريفى » كه در جهان * بىعشق وى اميد كسى كام‌جو نبود