تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1918

مساهمون:

ص١٩١٨

طيّاره و عقاب

به جولان درآمد فراز هوا * يكى پيلتن مركب بادپا خروشان و جوشان چو درياى نيل * به تك برق‌سان و به تن ژنده‌پيل روان در دل آسمان چون سحاب * شده از نهيبش دل ابر آب همىكرد جولان چو پيل دمان * چو پيلى كه جولانگهش آسمان به هنگام جولان فراز سحاب * بديد او كه جولان كند يك عقاب چو ديد او يكى مرغك ناتوان * چنين كرده پرواز ، زى آسمان چنان شعله زد آتش خشم او * كه جستى همى برق از چشم او ز غيرت برآورد از دل نفير * نفيرى كه درد دل نرّه‌شير بزد بانگ كلى مرغ‌زار و زبون * چنين سرفرازيت سازد نگون تو با چون منى چون كنى همپرى * كه جويى ز بال‌وپرى برترى بيا پيكر و پروبالم ببين * كه از پاى تا سر بود آهنين مرا جوشنى آهنين بر تن است * تو را پوستى و پرى جوشن است نگيرى تو سيمرغ را گر به كس * نيايى به چشمم به بال مگس غرورت نبوده‌ست اگر رهنمون * به سر اين هوايت فتاده‌ست چون ؟
* *
چو طياره را ديد پرّان عقاب * ز خودبينى اندر چنين پيچ‌وتاب به دو داد پاسخ كه فكر بشر * تو را داده اين بال و نيروى و فر اگر باشدت بهره‌اى از هنر * به بال‌وپر خويش يك‌دم بپر

اى انسان

اى تو مهين پرتو نور وجود * وى تو بهين گوهر درياى جود به ز تو درّ گوهر والات نه * وز عظمت همسر و همتات نه مركز اين دايرهء نيلگون * نيست يكى نقطه ز ذاتت برون زير نگين آنچه در ايوان توست * حلقهء انگشتر گردان توست ز اختر شبگرد مجو زينهار * تا نكند روز تو چون شام تار مهر درخشان دوعالم تويى * وز همه‌اى برتر و آدم تويى