طيّاره و عقاب
به جولان درآمد فراز هوا * يكى پيلتن مركب بادپا
خروشان و جوشان چو درياى نيل * به تك برقسان و به تن ژندهپيل
روان در دل آسمان چون سحاب * شده از نهيبش دل ابر آب
همىكرد جولان چو پيل دمان * چو پيلى كه جولانگهش آسمان
به هنگام جولان فراز سحاب * بديد او كه جولان كند يك عقاب
چو ديد او يكى مرغك ناتوان * چنين كرده پرواز ، زى آسمان
چنان شعله زد آتش خشم او * كه جستى همى برق از چشم او
ز غيرت برآورد از دل نفير * نفيرى كه درد دل نرّهشير
بزد بانگ كلى مرغزار و زبون * چنين سرفرازيت سازد نگون
تو با چون منى چون كنى همپرى * كه جويى ز بالوپرى برترى
بيا پيكر و پروبالم ببين * كه از پاى تا سر بود آهنين
مرا جوشنى آهنين بر تن است * تو را پوستى و پرى جوشن است
نگيرى تو سيمرغ را گر به كس * نيايى به چشمم به بال مگس
غرورت نبودهست اگر رهنمون * به سر اين هوايت فتادهست چون ؟
* *
چو طياره را ديد پرّان عقاب * ز خودبينى اندر چنين پيچوتاب
به دو داد پاسخ كه فكر بشر * تو را داده اين بال و نيروى و فر
اگر باشدت بهرهاى از هنر * به بالوپر خويش يكدم بپر
اى انسان
اى تو مهين پرتو نور وجود * وى تو بهين گوهر درياى جود
به ز تو درّ گوهر والات نه * وز عظمت همسر و همتات نه
مركز اين دايرهء نيلگون * نيست يكى نقطه ز ذاتت برون
زير نگين آنچه در ايوان توست * حلقهء انگشتر گردان توست
ز اختر شبگرد مجو زينهار * تا نكند روز تو چون شام تار
مهر درخشان دوعالم تويى * وز همهاى برتر و آدم تويى