تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1881

مساهمون:

ص١٨٨١
گفتى اگر روزى تو را ، گويم ز كوى من برو * گفتم كه صدسال دگر ، امروز و فردا مىكنم گفتى اگر از پاى خود ، زنجير عشقت واكنم * گفتم ز تو ديوانه‌تر ، دانى كه پيدا مىكنم

چلچراغ شعر

با ياد ديدگان درخشان روشنت * اى بس بلور شعر تراشيده طبع من تا هفت رنگ مهر تو بيند در آن بلور * اى بس شعاع خاطره پاشيده طبع من
* *
ازبس به رنج اين دل رنجور خو گرفت * موى سياه مخملى من سپيد شد با درد انتظار چه شبها به من گذشت * تا چلچراغ شعر ظريفم پديد شد !
* *
اينك در اوست شمع فروزنده بىشمار * گويى شكسته بر سرشان نيزه‌هاى نور در لاله‌ها چو چهر عروس از پس حرير * زينت گرفته‌اند ز آويزهء بلور

وطن

اى وطن با تو بسته‌ام عهدى * جانم از آن توست ، تن تا هست شعر و شور و سرودم اينجا بود * تخت و تابوت و گورم اينجا هست نام ايران بود شناسهء من * اين‌چنينم جهان شناسا هست زنده و مرده‌ام بدين خاك است * غير از اينم كجا پذيرا هست استخوان پدر نهان اينجاست * تن مادر به گور تنها هست شب اگر وهمناك و تاريك است * روشنيهاى صبح فردا هست
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1881 | سيد محمد باقر برقعى