تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1878

مساهمون:

ص١٨٧٨

سايهء مژگان

چون درخت فروردين پرشكوفه شد جانم * دامنى ز گل دارم بر چه كس بيفشانم اى نسيم جان‌پرور امشب از برم بگذر * ور نه اين‌چنين پرگل تا سحر نمىمانم لاله‌وار خورشيدى در دلم شكوفا شد * صد بهار گرمىزا سر زد از زمستانم دانهء اميد آخر شد نهال بارآور * صد جوانه پيدا شد از تلاش پنهانم بوى ياسمن دارد خوابگاه آغوشم * رنگ نسترن دارد شانه‌هاى عريانم شعر همچو عودم را آتش دلم سوزد * موج عطر از آن رقصد در دل شبستانم كس به بزم مىخواران حال من نمىداند * زان كه با دل پرخون چون پياله خندانم در كتاب دل « سيمين » حرف عشق مىجويم * روى گونه مىلرزد سايه‌هاى مژگانم

راز نهان

ديدم همان فسونگر مژگان سياه بود * بازش هزار راز نهان در نگاه بود عشق قديم و خاطرهء نيمه جان او * در ديده‌اش چو روشنى شامگاه بود آن سايهء ملال به مهتاب‌گون رخش * گفتى حرير ابر به رخسار ماه بود پرسيدم از گذشته و يك‌دم سكوت كرد * حرفش به مرگ عشق عزيزى گواه بود از آتشى نبود فروغى به ديده‌اش * اين آسمان دريغ ز هر سو سياه بود بنشستمش به دامن و دورم ز خويش كرد * قدرم نگر كه پست‌تر از گرد راه بود از ديده‌اى فتاد و برون شد ز سينه‌اى * « سيمين » دل‌شكسته مگر اشك و آه بود

ياد

شب چون به چشم اهل جهان خواب مىدود * ميل تو گرم در دل بىتاب مىدود در پردهء نهان دلم جاى مىكنى * گويى به چشم خسته‌تنى خواب مىدود مىبوسمت به شوق و برون مىشوم ز خويش * چون شبنمى كه بر گل شاداب مىدود مىلغزد آن نگاه شتابان به چهره‌ام * چون بوسهء نسيم كه آه بر آب مىدود وز آن نگاه ، مستى عشق تو در تنم * آن‌گونه مىدود كه مى ناب مىدود بر دامنم ز مهر بنه سر كه عيب نيست * خورشيد هم به دامن مرداب مىدود وز گفتگوى خلق مخور غم كه گاهگاه * ابر سيه به چهرهء مهتاب مىدود