بهسوى برق در پرواز آمد * به صد امّيد و با صد ناز آمد
همينكه خويش را بر شعلهاش زد * فغانى از سر حرمان برآورد
كه اى يارا چه ديدى از من امروز * چرا ديگر به جانم نفكنى سوز ؟
مگر قلب تو از من سرد گشته * مگر مهرم ز قلبت طرد گشته ؟
تو را با ما سر مهر و وفا بود * هميشه آتشت بر جان ما بود
نسوزانى چرا ديگر روانم ؟ * چرا ننهى دگر آتش به جانم
بگو آتش بزن بر قلب و جانم * كه من بىمهرىات علت ندانم
بگفت اين را و جان را رايگان داد * بدون كمترين افغان و فرياد
* *
بود احوال اين پروانه چون من * كه تا جورش زند آتش بر اين تن
بگويم يار با من مهربان است * نخواهد قلب ريشم را ، دگر خست
تو با « سيمين » خود كن هرچه خواهى * كه خوش باشد ز ياران جور گاهى
كه تا نايد ، ستم از دست يارى * نباشد لذّت بوس و كنارى
سختجان
رفتى و ديده به سويت نگران است هنوز * سيل اشك از غم هجر تو روان است هنوز
گرچه آيم ز سر از اشك جو باران بگذشت * شعلهها ز آتش عشق تو به جان است هنوز
عشقم از پرده شد و راز عيان گشت ولى * دلشكن يار من از ديده نهان است هنوز
گرچه رو كرد به من پيرى ، عمرم بگذشت * دلم از معجزهء عشق جوان است هنوز
گرچه عمرى ز فراقت به غم و رنج گذشت * بازآ ، باز كه عشق تو همان است هنوز
دل و دين و تابوتوان از كف « سيمين » همه رفت * آنچه ماندهست وِرا ، زين همه جان است هنوز