تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1884

مساهمون:

ص١٨٨٤
به‌سوى برق در پرواز آمد * به صد امّيد و با صد ناز آمد همين‌كه خويش را بر شعله‌اش زد * فغانى از سر حرمان برآورد كه اى يارا چه ديدى از من امروز * چرا ديگر به جانم نفكنى سوز ؟ مگر قلب تو از من سرد گشته * مگر مهرم ز قلبت طرد گشته ؟ تو را با ما سر مهر و وفا بود * هميشه آتشت بر جان ما بود نسوزانى چرا ديگر روانم ؟ * چرا ننهى دگر آتش به جانم بگو آتش بزن بر قلب و جانم * كه من بىمهرىات علت ندانم بگفت اين را و جان را رايگان داد * بدون كمترين افغان و فرياد
* *
بود احوال اين پروانه چون من * كه تا جورش زند آتش بر اين تن بگويم يار با من مهربان است * نخواهد قلب ريشم را ، دگر خست تو با « سيمين » خود كن هرچه خواهى * كه خوش باشد ز ياران جور گاهى كه تا نايد ، ستم از دست يارى * نباشد لذّت بوس و كنارى

سخت‌جان

رفتى و ديده به سويت نگران است هنوز * سيل اشك از غم هجر تو روان است هنوز گرچه آيم ز سر از اشك جو باران بگذشت * شعله‌ها ز آتش عشق تو به جان است هنوز عشقم از پرده شد و راز عيان گشت ولى * دل‌شكن يار من از ديده نهان است هنوز گرچه رو كرد به من پيرى ، عمرم بگذشت * دلم از معجزهء عشق جوان است هنوز گرچه عمرى ز فراقت به غم و رنج گذشت * بازآ ، باز كه عشق تو همان است هنوز دل و دين و تاب‌وتوان از كف « سيمين » همه رفت * آنچه مانده‌ست وِرا ، زين همه جان است هنوز