تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1880

مساهمون:

ص١٨٨٠
شوره‌زار انتظارم درخور گلها نبود * گو بروياند كه دل را نيش خارى آرزوست تا به كى آهسته نالم در نهان چون چشمه‌سار * همچو موجم نعرهء ديوانه‌وارى آرزوست نور ماه آسمانم بستهء زندان ابر * هردمم زين بستگى راه فرارى آرزوست مخمل زلف مرا غم نقره‌دوزى كرد و باز * بازىاش با پنجهء زربخش يارى آرزوست بىقرارم همچو گل در گلشن از جور نسيم * دست گلچين كو كه در بزمم قرارى آرزوست داغ ننگى بر جبين روشن « سيمين » بزن * زان كه او را از تو عمرى يادگارى آرزوست

گفتى ، گفتم

گفتى كه مىبوسم تو را ، گفتم : تمنّا مىكنم * گفتى اگر بيند كسى ، گفتم كه حاشا مىكنم گفتى ز بخت بد اگر ، ناگه رقيب آيد ز در * گفتم كه با افسونگرى ، او را ز سر وا مىكنم گفتى كه تلخيهاى مى ، گر ناگوار افتد مرا * گفتم كه با نوش لبم ، آن را گوارا مىكنم گفتى چه مىبينى بگو ، در چشم چون آيينه‌ام * گفتم كه من خود را در آن ، عريان تماشا مىكنم گفتى كه از بىطاقتى ، دل قصد يغما مىكند * گفتم كه با يغماگران ، قدرى مدارا مىكنم گفتى كه پيوند تو را ، با نقد هستى مىخرم * گفتم كه ارزانتر از اين ، من با تو سودا مىكنم