درخت تشنه
ز من مپرس كيم يا كجا ديار من است * ز شهر عشقم و ديوانگى شعار من است !
منم ستارهء شام و تويى سپيدهء صبح * هميشه سوى رهت چشم انتظار من است
چو بركه از دل صافم فروغ عشق بجوى * اگرچه آيت غم چهر پرشيار من است
مرا به صحبت بيگانگان مده نسبت * كه من عقابم و مردار كى شكار من است ؟
درخت تشنهام و رسته پيش بركهء آب * چه سود غرقه اگر نقش شاخسار من است ؟
به شعلهاى كه فروزد به رهگذار نسيم * نشانى از دل پرسوز بىقرار من است
چو آتشى كه بهجا خاك مىنهد « سيمين » ! * ز عشق اين دلافسرده يادگار من است
آهنگ نو « 1 »
بدانسان كه برگ گلى از نسيم * به نرمى ز گلبن جدا مىشود
به لطف و به آرامى دلپذير * معلّقزنان در فضا مىشود
پس از لحظهاى چند سرگشتگى * به روى چمن جابهجا مىشود
همان سان نواهاى جانبخش تو * به گوش دلم آشنا مىشود
دلم پر ز شور و نوا مىشود * تو گويى حريرى كه از نازكى
چو مهتاب زيبا ، خيالآور است * به تارش همه موسيقى بافته
به پودش هواهاى دلكش در است * به جان و دلم چادرى مىكشد
كه از روح صد بار نازكتر است * تو گويى كه در يك شب ماهتاب
دل من يكى پرفروغ اختر است * كه از نور مه بر رخش چادر است
نگه كردهاى هرگز اى نازنين * به چشمان مخمور و مست از شراب
چسان پلكها روى هم مىفتد * به آهستگى گاه مستى و خواب
همان گونه آهنگ جانسوز تو * به گرمى آتش به نرمى آب
فرومىفتد بر دلوجان من * چو بر برگ گل پرتو آفتاب
دلم مىشود بىقرار و خراب
هامش
( 1 ) - اين شعر از آثار بيش از چهل سال قبل اوست كه از باب نمونه آوردهام .