تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1877

مساهمون:

ص١٨٧٧

درخت تشنه

ز من مپرس كيم يا كجا ديار من است * ز شهر عشقم و ديوانگى شعار من است ! منم ستارهء شام و تويى سپيدهء صبح * هميشه سوى رهت چشم انتظار من است چو بركه از دل صافم فروغ عشق بجوى * اگرچه آيت غم چهر پرشيار من است مرا به صحبت بيگانگان مده نسبت * كه من عقابم و مردار كى شكار من است ؟ درخت تشنه‌ام و رسته پيش بركهء آب * چه سود غرقه اگر نقش شاخسار من است ؟ به شعله‌اى كه فروزد به رهگذار نسيم * نشانى از دل پرسوز بىقرار من است چو آتشى كه به‌جا خاك مىنهد « سيمين » ! * ز عشق اين دل‌افسرده يادگار من است

آهنگ نو « 1 »

بدانسان كه برگ گلى از نسيم * به نرمى ز گلبن جدا مىشود به لطف و به آرامى دلپذير * معلّق‌زنان در فضا مىشود پس از لحظه‌اى چند سرگشتگى * به روى چمن جابه‌جا مىشود همان سان نواهاى جانبخش تو * به گوش دلم آشنا مىشود دلم پر ز شور و نوا مىشود * تو گويى حريرى كه از نازكى چو مهتاب زيبا ، خيال‌آور است * به تارش همه موسيقى بافته به پودش هواهاى دلكش در است * به جان و دلم چادرى مىكشد كه از روح صد بار نازك‌تر است * تو گويى كه در يك شب ماهتاب دل من يكى پرفروغ اختر است * كه از نور مه بر رخش چادر است نگه كرده‌اى هرگز اى نازنين * به چشمان مخمور و مست از شراب چسان پلكها روى هم مىفتد * به آهستگى گاه مستى و خواب همان گونه آهنگ جانسوز تو * به گرمى آتش به نرمى آب فرومىفتد بر دل‌وجان من * چو بر برگ گل پرتو آفتاب دلم مىشود بىقرار و خراب
هامش
( 1 ) - اين شعر از آثار بيش از چهل سال قبل اوست كه از باب نمونه آورده‌ام .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1877 | سيد محمد باقر برقعى