من شده مشهور به عاشقكشى * وان شده معشوقه لطف و خوشى
ما و تو سرمشق جهان گشتهايم * بهر همين شد كه چنان گشتهايم
طرح من و تو چه شد از بهر عشق * مسكنمان آمده در شهر عشق
تا همگى عاشق و يكدل شويم * شمع وفا نقل محافل شويم
هست محبّت همه رخشندگى * غير محبّت همه شرمندگى
گرچه محبّت همه دلريشى است * اوّل و آخر همه درويشى است
زين قفس تن چو رها مىشويم * ما همه و اصل به خدا مىشويم
شبپره بشنيد چو اسرار عشق * پر زد و افتاد بدان نار عشق
از تف آن نار محبّت اثر * گرم شدش جان و تن و بالوپر
ز آتش سوزان چو تنش خاك شد * از غم و اندوه جهان پاك شد
« نورى سيّاره » چو پروانه باش * در ره حق جان ده و جانانه باش
دل حقجوى
اى دل حقگوى خداجوى من * اى تو به ذات آينهء روى من
عرضه بده در بر حق وصف جان * بو كه نمايد نظرى سوى من
گر تو طبيب دل غمخوارهاى * درد من غمزده كن چارهاى
من خوشم اى جان كه تو فانى شوى * آگه از اسرار نهانى شوى
همسر مردان ملائك مقام * همدم آن دلبر جانى شوى
پس قدمى پيشتر از پيش نه * بهر صفاى دل درويش نه
اى خنك آن دم كه پرد مرغ جان * سدرهنشين گردد و طوبى مكان
براثرش « نورى سيّاره » هم * پويد ز امكان بهسوى لا مكان
چون مه و خورشيد درخشان شود * مرغ سماوات دلوجان شود