تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1857

مساهمون:

ص١٨٥٧
من شده مشهور به عاشق‌كشى * وان شده معشوقه لطف و خوشى ما و تو سرمشق جهان گشته‌ايم * بهر همين شد كه چنان گشته‌ايم طرح من و تو چه شد از بهر عشق * مسكنمان آمده در شهر عشق تا همگى عاشق و يكدل شويم * شمع وفا نقل محافل شويم هست محبّت همه رخشندگى * غير محبّت همه شرمندگى گرچه محبّت همه دل‌ريشى است * اوّل و آخر همه درويشى است زين قفس تن چو رها مىشويم * ما همه و اصل به خدا مىشويم شب‌پره بشنيد چو اسرار عشق * پر زد و افتاد بدان نار عشق از تف آن نار محبّت اثر * گرم شدش جان و تن و بال‌وپر ز آتش سوزان چو تنش خاك شد * از غم و اندوه جهان پاك شد « نورى سيّاره » چو پروانه باش * در ره حق جان ده و جانانه باش

دل حق‌جوى

اى دل حق‌گوى خداجوى من * اى تو به ذات آينهء روى من عرضه بده در بر حق وصف جان * بو كه نمايد نظرى سوى من گر تو طبيب دل غم‌خواره‌اى * درد من غم‌زده كن چاره‌اى من خوشم اى جان كه تو فانى شوى * آگه از اسرار نهانى شوى همسر مردان ملائك مقام * همدم آن دلبر جانى شوى پس قدمى پيشتر از پيش نه * بهر صفاى دل درويش نه اى خنك آن دم كه پرد مرغ جان * سدره‌نشين گردد و طوبى مكان براثرش « نورى سيّاره » هم * پويد ز امكان به‌سوى لا مكان چون مه و خورشيد درخشان شود * مرغ سماوات دل‌وجان شود
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1857 | سيد محمد باقر برقعى