تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1860

مساهمون:

ص١٨٦٠
ز چلچراغ سرشكم شبم چراغان است * لبم ز گرمى آه شبانه مىسوزد گهى ز اخگر اندوه و گاه ز آتش شوق * مرا دليست كه با هر بهانه مىسوزد چراغ روشن بزم ادب شود سخنم * چه غم كه شمع دلم جاودانه مىسوزد

قانون من

گفتمش : كُشتى مرا ، بر گردنت خون من است * گفت : از جان بگذرد آن كس كه مفتون من است گفتمش : با بوسه‌اى كردى ز خود بى خود مرا * گفت : اين خاصيت لبهاى ميگون من است گفتمش : عشق تو عالمگير كرد افسانه‌ام * گفت : اين افسانه‌سازيها ز افسون من است گفتمش : من واله و شيدا و مجنون توام * گفت : شهرى واله و شيدا و مجنون من است گفتم : اين گل رسم و قانون نكويان چيست ؟ گفت : * بىوفايى رسم من ، بيداد ، قانون من است گفتمش : چون طبع من قد تو موزون است ، گفت : * طبع موزون تو هم از قد موزون من است

بدرود

جور و ستم هرآنچه ز دنيا كشيده‌ايم * از فكر روشن و دل دانا كشيده‌ايم چين نيست بر جبين اثر عمر گم‌شده * خطى كه روى صفحهء سيما كشيده‌ايم بر دوش كوه گر بگذارند بشكند * بار غمى كه با تن تنها كشيده‌ايم آشفته‌خاطريم چو از شهر و شهريان * چون گردباد خيمه به صحرا كشيده‌ايم نقش‌برآب گشته همه نقشه‌هاى ما * طرح خيال بر سر دريا كشيده‌ايم كس آگهى نيافت از آن رنجها كه ما * در تنگناى تيرهء شبها كشيده‌ايم هر روز رنج سخت و گران‌بار عمر را * با اشتياق شادى فردا كشيده‌ايم بدرود اى سراب فريبندهء اميد * كز دامن تو دست تمنّا كشيده‌ايم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1860 | سيد محمد باقر برقعى