ز چلچراغ سرشكم شبم چراغان است * لبم ز گرمى آه شبانه مىسوزد
گهى ز اخگر اندوه و گاه ز آتش شوق * مرا دليست كه با هر بهانه مىسوزد
چراغ روشن بزم ادب شود سخنم * چه غم كه شمع دلم جاودانه مىسوزد
قانون من
گفتمش : كُشتى مرا ، بر گردنت خون من است * گفت : از جان بگذرد آن كس كه مفتون من است
گفتمش : با بوسهاى كردى ز خود بى خود مرا * گفت : اين خاصيت لبهاى ميگون من است
گفتمش : عشق تو عالمگير كرد افسانهام * گفت : اين افسانهسازيها ز افسون من است
گفتمش : من واله و شيدا و مجنون توام * گفت : شهرى واله و شيدا و مجنون من است
گفتم : اين گل رسم و قانون نكويان چيست ؟ گفت : * بىوفايى رسم من ، بيداد ، قانون من است
گفتمش : چون طبع من قد تو موزون است ، گفت : * طبع موزون تو هم از قد موزون من است
بدرود
جور و ستم هرآنچه ز دنيا كشيدهايم * از فكر روشن و دل دانا كشيدهايم
چين نيست بر جبين اثر عمر گمشده * خطى كه روى صفحهء سيما كشيدهايم
بر دوش كوه گر بگذارند بشكند * بار غمى كه با تن تنها كشيدهايم
آشفتهخاطريم چو از شهر و شهريان * چون گردباد خيمه به صحرا كشيدهايم
نقشبرآب گشته همه نقشههاى ما * طرح خيال بر سر دريا كشيدهايم
كس آگهى نيافت از آن رنجها كه ما * در تنگناى تيرهء شبها كشيدهايم
هر روز رنج سخت و گرانبار عمر را * با اشتياق شادى فردا كشيدهايم
بدرود اى سراب فريبندهء اميد * كز دامن تو دست تمنّا كشيدهايم