مباش اى اهرمن ايمن تو با اين تيرهكاريها * كه روزى خوش پس از هر شام تارى مىشود پيدا
اگر يك روز شد بر دار منصورى ز حق گويى * كنون از هر طرف منصوروارى مىشود پيدا
رضاى خالق ار خواهى به راه خلق خدمت كن * كجا بالاتر از اين افتخارى مىشود پيدا
« سها » بر خاك راهش بوسهها زد تا جهان داند * به كوى پاكبازان خاكسارى مىشود پيدا
به ياد اصفهان
در صفاهان كه بهشت است و همه خرّم و شاد * دل غمديدهء من از چه گرفتار افتاد ؟
گفته بودم ندهم دل به كسى در همه عمر * موى او ديدم و اين نكته مرا رفت ز ياد
نه چنان دل به سر زلف تو گرديده اسير * كه تواند شدن اندر همهء عمر آزاد
خرمن زلف طلايين تو را ديدم و رفت * گر مرا دين و دلى بود به يكباره به باد
تو بدين گيسوى زرّين و رخ مهرانگيز * كردهاى صيد دل خلق جهان اى صيّاد
راز طنّازى و آيين جفاكارى و ناز * در شگفتم به تو آموخت كدامين استاد ؟ !
خسرو حسنى و مشهور به شيرينسخنى * كاش با خوى تو همراه نبود استبداد !
در غم عشق تو از بند هوس آزادم * زنده باد عشق تو و خانه غم باد آباد !
داستان من و جانبازى من در ره دوست * آنچنان است كه از سنگ برآرد فرياد
كى تواند ز صفاهان بنهد پاى برون * هركه اينجا دل سودا زده بر جاى نهاد ؟