تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1824

مساهمون:

ص١٨٢٤
خوش بود بر لب جويى به نواى چنگى * جامى از مى ز كف دلبركى زيبايى خيز تا جانب گلزار شويم اى بت ناز * تو كه گل روى و سمن‌بوى و چمن‌آرايى فرصت از دست مده در ره آينده بكوش * كه يقين از پى امروز بود فردايى اندر اين فصل كه هر طاير شوريده ز عشق * بركشيده‌ست به هر شاخه ز دل آوايى هركه ترك گل و گلزار و تفرّج گويد * هست كارش عمل مبتذل و بيجايى گر به مى زنگ غم از دل نزدايم چه كنم ؟ * زندگى نيست بجز غصّهء جانفرسايى بگذر اى باد صبا از سر گيسوى نگار * تا ز دلهاى پريشان گرهى بگشايى روزگارى كه بشر رشد و تكامل يابد * نبود از ستم و ظلم اثر در جايى آن زمان عشق و محبّت همه جا رهبر ماست * آرى ، اى عشق : تو بايد كه رهى بنمايى شرح حال دل عاشق شنو از نغمهء چنگ * نبود دلشدگان را به سخن پروايى

رضاى خالق

نه چون رويت به عالم لاله‌زارى مىشود پيدا * نه چون من بر گلستانت هزارى مىشود پيدا شكستى عهد ما را ، چون كنم دل خوش به پيمانت * مگر در قول خوبان اعتبارى مىشود پيدا ؟ در اين مه‌پيكران ، زيبايى سيرت نمىبينم * و گرنه هر طرف گلگون عذارى مىشود پيدا ز اشك و خون ناكامان بسازد خوان خود رنگين * به هرجا نازپرور كامكارى مىشود پيدا به دام آرند دلها را همه زيبارخان ليكن * كجا چون دلبرم عنقا شكارى مىشود پيدا چو عكس طلعتش در اشك خود ديدم به دل گفتم * « چه خوش نقشى بر آب جويبارى مىشود پيدا » ميان اين همه غم نيستم نوميد و مىدانم * كه بعد از هر خزان خرّم بهارى مىشود پيدا
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1824 | سيد محمد باقر برقعى