خوش بود بر لب جويى به نواى چنگى * جامى از مى ز كف دلبركى زيبايى
خيز تا جانب گلزار شويم اى بت ناز * تو كه گل روى و سمنبوى و چمنآرايى
فرصت از دست مده در ره آينده بكوش * كه يقين از پى امروز بود فردايى
اندر اين فصل كه هر طاير شوريده ز عشق * بركشيدهست به هر شاخه ز دل آوايى
هركه ترك گل و گلزار و تفرّج گويد * هست كارش عمل مبتذل و بيجايى
گر به مى زنگ غم از دل نزدايم چه كنم ؟ * زندگى نيست بجز غصّهء جانفرسايى
بگذر اى باد صبا از سر گيسوى نگار * تا ز دلهاى پريشان گرهى بگشايى
روزگارى كه بشر رشد و تكامل يابد * نبود از ستم و ظلم اثر در جايى
آن زمان عشق و محبّت همه جا رهبر ماست * آرى ، اى عشق : تو بايد كه رهى بنمايى
شرح حال دل عاشق شنو از نغمهء چنگ * نبود دلشدگان را به سخن پروايى
رضاى خالق
نه چون رويت به عالم لالهزارى مىشود پيدا * نه چون من بر گلستانت هزارى مىشود پيدا
شكستى عهد ما را ، چون كنم دل خوش به پيمانت * مگر در قول خوبان اعتبارى مىشود پيدا ؟
در اين مهپيكران ، زيبايى سيرت نمىبينم * و گرنه هر طرف گلگون عذارى مىشود پيدا
ز اشك و خون ناكامان بسازد خوان خود رنگين * به هرجا نازپرور كامكارى مىشود پيدا
به دام آرند دلها را همه زيبارخان ليكن * كجا چون دلبرم عنقا شكارى مىشود پيدا
چو عكس طلعتش در اشك خود ديدم به دل گفتم * « چه خوش نقشى بر آب جويبارى مىشود پيدا »
ميان اين همه غم نيستم نوميد و مىدانم * كه بعد از هر خزان خرّم بهارى مىشود پيدا