سينهها پرآتش از بيداد اغيار است يا رب * آه از آن روزى كه اين آتش به بحر و بر بگيرد
اشكها با خون دل آميخت ، شد سيلى جهان كن * ترسم اين سيلاب خونين جمله بوم و بر بگيرد
كاش در گيتى نهال عدل و آزادى نشاند * گر بشر خواهد ره نه چرخ و هفت اختر بگيرد
بُد كه بنياد ستم از عرصهء عالم برآرد * آنكه خواهد قدرت از گردون دون ديگر بگيرد
تا نه از خون دل آزادگان هر زشتخويى * پايكوبان دستافشان روز و شب ساغر بگيرد
تا نه هر بىدانشى بر جمع دانشور بتازد * تا نه در كف رشتهء فرمان به زور و زر بگيرد
تا نه از نيرنگ اين تردامنان و خشكمغزان * بوم شوم مرگ جا بر جمله خشك و تر بگيرد
تا نه منصوران دوران را كسى بر دار بيند * تا نه جام شوكران سقراط حقپرور بگيرد
آتش نمروديان گردد گلستان بر خليلان * بتشكن داد جهانى از بت و بتگر بگيرد
هركه اندر راه حق همچون « سها » عمرى قدم زد * در حقيقت عمر خضر و ملك اسكندر بگيرد
روزگارى كه بشر رشد و تكامل يابد
باز هر بلبل شوريدهدل شيدايى * كرده از زمزمه ، هر گوشه به پا غوغايى
باد نوروز ز زنگار و ز شنگرف و ز سيم * گسترانيده به هر دشت و دمن ، ديبايى
وزش باد صبا خنده گل ، گريه ابر * داده از نو به چمن منظر روحافزايى
نغمهء مرغ سحر ، جلوه گلهاى چمن * رمزى از صنع طبيعت بود و ايمايى
زورق ماه چو در بحر فلك سير كند * چه به از گوشهء باغى ، چمنى ، صحرايى ؟