تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1823

مساهمون:

ص١٨٢٣
سينه‌ها پرآتش از بيداد اغيار است يا رب * آه از آن روزى كه اين آتش به بحر و بر بگيرد اشكها با خون دل آميخت ، شد سيلى جهان كن * ترسم اين سيلاب خونين جمله بوم و بر بگيرد كاش در گيتى نهال عدل و آزادى نشاند * گر بشر خواهد ره نه چرخ و هفت اختر بگيرد بُد كه بنياد ستم از عرصهء عالم برآرد * آنكه خواهد قدرت از گردون دون ديگر بگيرد تا نه از خون دل آزادگان هر زشت‌خويى * پايكوبان دست‌افشان روز و شب ساغر بگيرد تا نه هر بىدانشى بر جمع دانشور بتازد * تا نه در كف رشتهء فرمان به زور و زر بگيرد تا نه از نيرنگ اين تردامنان و خشك‌مغزان * بوم شوم مرگ جا بر جمله خشك و تر بگيرد تا نه منصوران دوران را كسى بر دار بيند * تا نه جام شوكران سقراط حق‌پرور بگيرد آتش نمروديان گردد گلستان بر خليلان * بت‌شكن داد جهانى از بت و بتگر بگيرد هركه اندر راه حق همچون « سها » عمرى قدم زد * در حقيقت عمر خضر و ملك اسكندر بگيرد

روزگارى كه بشر رشد و تكامل يابد

باز هر بلبل شوريده‌دل شيدايى * كرده از زمزمه ، هر گوشه به پا غوغايى باد نوروز ز زنگار و ز شنگرف و ز سيم * گسترانيده به هر دشت و دمن ، ديبايى وزش باد صبا خنده گل ، گريه ابر * داده از نو به چمن منظر روح‌افزايى نغمهء مرغ سحر ، جلوه گلهاى چمن * رمزى از صنع طبيعت بود و ايمايى زورق ماه چو در بحر فلك سير كند * چه به از گوشهء باغى ، چمنى ، صحرايى ؟