نوبهار آمد
نوبهار آمد كه گيتى زندگى از سر بگيرد * روزگاران كهن رسم و رهى ديگر بگيرد
باد نوروزى وزد زين باغ و راغ و دشت و صحرا * هر نهالى از گل و سنبل به سر افسر بگيرد
از قدوم فرودين هر شاخهاى چون نوعروسى * پيكر خود از شكوفه در زروزيور بگيرد
دامن كهسار بر تن حلهء مينا بپوشد * وز سرش مهر بهاران سيمگون مغفر بگيرد
عاشق دلخسته بعد از رنج هجر و تلخكامى * بوسه از شيريندهانان پرىپيكر بگيرد
داد خود افتاده مردم ، از جفاكاران ستاند * انتقام خود ستمكش از ستمگستر بگيرد
خوى ضحّاكى ره نابودى مطلق سپارد * كاوهء حدّاد از نو جاه و زيب و فر بگيرد
ظلمت اهريمنى از روى عالم رخت بندد * نور يزدانى جهان را سربهسر دربر بگيرد
خار و خس هرجا بود در شعلهء آتش بسوزد * رنج و غم هر سو شود در خرمنش آذر بگيرد
لالهء خونين كفن در دامن بستان خرامد * رايت آزادى و آزادگى بر سر بگيرد
از پس اين ابر تارى آفتاب حق برآيد * باختر را سربهسر تا عرصه خاور بگيرد
بلبل خوشنغمه از رنج قفس آزاد گردد * راه نابودى دگر ره زاغ بدگوهر بگيرد
طاير بشكستهبالوپر دگر ره پر برآرد * دور از اين مرداب درد و رنج و ذلّت پر بگيرد