راز پنهان من نغمهاى شد * قصّهء محفل مردمى گشت
مىروم تا نيابم نشانى * زان همه رنجهايى كه بگذشت
* *
با سكوت دل خويش سازم * عشق شاعر پرآشوب و غوغاست
من چه گويم از اين آشنايى * زين همه شور و شرها كه برپاست
* *
كنج مأواى من شعله شمع * زرد و لرزان و آهسته مىسوخت
او نگاهش بر آن شمع و بر من * گاه بر نامهها چشم مىدوخت
* *
خاستم چون پلنگى غضبناك * تا بسوزم همه نامهها را
شمع برداشتم تند و بىباك * سوختم يادگار وفا را
* *
شعلهء سركش نامههايم * روى رخسار او مىدرخشيد
چشم گريان او خيره بر من * شمع چون آخرين نور خورشيد
* *
آخرين نامهاى را كه مىسوخت * گرد آن شعلهء آتشافزا
خواندم اين جملهء جاودانى : * زن كجا مىشناسد وفا را
بوسههاى گمشده
امّيدها گذشت و اميد دگر گذشت * اينك منم كه غمزده خاموش گشتهام
چون شمع مردهاى كه به كنجى فتاده است * از ياد روزگار فراموش گشتهام
روزى شرارههاى محبّت به دل گرفت * آتش بزد كه گرم كند زندگانىام
تا باخبر شدم ز هوسها و عشقها * از من گريخت شور و نشاط جوانىام