در راه زندگى به دل غمپرست خويش * بس يادگار عشق كهن خاك كردهام
شبها ز خاطرات روانسوز عشقها * خونابهها ، ز ديدهء خود پاك كردهام
ايّام عمر طى شد و زين زندگانىام * امروز ، مانده دفتر شعرى به يادگار
دردا كه درد عشق و جوانى گذشت و رفت * غم مانده است و حسرت و اين چشم اشكبار
« افسانهء حيات دو روزى نبود بيش » * « آنهم [ كليم ] با تو بگويم چسان گذشت »
« يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن » * « روز دگر به كندن دل زين و آن گذشت »
نواى غم
سوختم چون شمع شبها در سراى خويشتن * از غم تنهايى و از ماجراى خويشتن
هركجا بينم گرفتار است مرغى در قفس * ياد خود مىافتم و ماتمسراى خويشتن
از ديار دوستى دلخسته و آزردهجان * آمدم تنها و گشتم آشناى خويشتن
هيچكس از سوز پنهان دلم آگه نشد * شمعآسا سوختم با اشكهاى خويشتن
زندگى خواب و خيالى بود و ما را مهلتى * تا نگه كردم نديدم جز فناى خويشتن
نيمهشبها نالهها سر مىكنم با مرغ شب * جز نواى غم ندارم همنواى خويشتن
اى دريغا
تا تو رفتى ز برم اشك بشد دمسازم * خون دل مىخورم و با غم دل مىسازم
مرغ پربسته به دامم كه برفت از يادم * آرزوى گل و گلشن ، هوس آوازم
جز دل غمزدهء خويش كه خون موج زند * كس در اين شهر نديدم كه شود همرازم
جشن گل آمد و مرغان چمن شاد شدند * اى دريغا ! كه دگر نيست پر پروازم
تا تو چون اشك ز دامان من اى گل رفتى * سوزى افتاده در اين طبع غزلپردازم