تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1816

مساهمون:

ص١٨١٦

ديدهء اقبال

عمرى غمت اى يار مرا مونس جان بود * هرچند كه اين آتش سوزندهء نهان بود ز احوال دل زار چه پرسى كه شب و روز * از حسرت ديدار تو در آه و فغان بود گردم ، نزدم پيش تو از سختى هجران * خوناب دل از ديدهء اقبال روان بود افسوس ! نچيدم گلى از شاخهء اميد * آن‌روز كه در جسم مرا تاب‌وتوان بود از بخت شكايت نكنم وز بد ايّام * گر چرخش گردون به مراد دگران بود بر پيكر فرسوده‌ام اى خلق مخنديد * يك روز هم اين « سوسن » پژمرده جوان بود

بام محبّت

بيا تا بر سر بام محبّت * عروس دختر مهتاب باشيم به جام دوستداران غم عشق * شراب جانفزاى ناب باشيم بيا همچون شقايقها به صحرا * ز درد يكدگر بىتاب باشيم به چشم مادران داغ‌ديده * شبى را تا سحرگه خواب باشيم به ياد بركه‌هاى رفته از ياد * من و تو خود زلال آب باشيم بيا « سوسن » به باغ زندگانى * هماره مردمى آداب باشيم

پير عقل

سينه شد تا محرم اسرار دل * گرم شد در ملك جان بازار دل دل چو شد جولانگه عشق و جنون * شد خرد پامال در پيكار دل ز آتش جانسوز هجر روى دوست * شعله‌ور گرديد پود و تار دل هركه چون من شد به هجران مبتلا * باخبر باشد ز حال زار دل در شرار عشق و مستى پير عقل * مانده در كار خود و در كار دل تا توانى « سوسن » اى شوريده حال * پيش نامحرم مگو اسرار دل