ديدهء اقبال
عمرى غمت اى يار مرا مونس جان بود * هرچند كه اين آتش سوزندهء نهان بود
ز احوال دل زار چه پرسى كه شب و روز * از حسرت ديدار تو در آه و فغان بود
گردم ، نزدم پيش تو از سختى هجران * خوناب دل از ديدهء اقبال روان بود
افسوس ! نچيدم گلى از شاخهء اميد * آنروز كه در جسم مرا تابوتوان بود
از بخت شكايت نكنم وز بد ايّام * گر چرخش گردون به مراد دگران بود
بر پيكر فرسودهام اى خلق مخنديد * يك روز هم اين « سوسن » پژمرده جوان بود
بام محبّت
بيا تا بر سر بام محبّت * عروس دختر مهتاب باشيم
به جام دوستداران غم عشق * شراب جانفزاى ناب باشيم
بيا همچون شقايقها به صحرا * ز درد يكدگر بىتاب باشيم
به چشم مادران داغديده * شبى را تا سحرگه خواب باشيم
به ياد بركههاى رفته از ياد * من و تو خود زلال آب باشيم
بيا « سوسن » به باغ زندگانى * هماره مردمى آداب باشيم
پير عقل
سينه شد تا محرم اسرار دل * گرم شد در ملك جان بازار دل
دل چو شد جولانگه عشق و جنون * شد خرد پامال در پيكار دل
ز آتش جانسوز هجر روى دوست * شعلهور گرديد پود و تار دل
هركه چون من شد به هجران مبتلا * باخبر باشد ز حال زار دل
در شرار عشق و مستى پير عقل * مانده در كار خود و در كار دل
تا توانى « سوسن » اى شوريده حال * پيش نامحرم مگو اسرار دل