درون سينهام عشق است پنهان * كه مىسوزد تنم از آتش آن
نه مىسوزد كه تن باقى نماند * نه بيرون مىرود از خانهء جان
« سرى داروم كه سامانى نداره » * « غمى داروم كه پايانى نداره »
همهشب سينهاى دارم پر از سوز * دل اندر سينه باشد آتشافروز
نمىدانم چه مىخواهد ز جانم * دل من دشمن جان گشته امروز
« خدايا ! داد از اين دل ، داد از اين دل » * « كه يكدم مو نگشتم شاد از اين دل »
رخت مهتاب ريزد بر شب من * غمت افزون كند سوز و تب من
چو شمعى سوزم از اشكم هويداست * كه از هجران بود جان بر لب من
« عزيزا كاسهء چشمم سرايت » * « ميون هر دو چشمم جاى پايت »
هرآنگه لالهاى بينم به كهسار * مرا نقش تو مىآيد به ديدار
مرا در خاطر آن زلفان لرزان * هرآنگه سوسنى بينم به گلزار
« سر كوه بلند چندان نشينم » * « كه لاله سر در آره مو بچينم »
بازگشته
آمد آسيمهسر اشكريزان * بستهء نامههايم به دستش
زلف آشفته ، با حسرت و درد * اشك مىريخت از چشم مستش
* *
در نگاه غمآلود و پراشك * آتش عشقهايم فسرده
خفته بودند در ديدگانش * رازها ، آرزوهاى مرده
* *
گفت : بردار اين نامههايت * با صدايى پراندوه و لرزان
تاب عشق تو شاعر ندارم * دورهء عشق ما يافت پايان
* *