تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1815

مساهمون:

ص١٨١٥

بيكرانه خورشيد

بار دگر بهاران شد آشناى بستان * ديباى سبزه آورد بهر رداى بستان تا فرودين برآمد بهر طلايه‌دارى * گرديد جلوه‌گر گل در جاىجاى بستان دشت و دمن سراسر باشد اگر دل‌انگيز * دارد صفاى ديگر آب و هواى بستان تا گم شود سياهى ، از بيكرانه خورشيد * آورد نور خود را تا راستاى بستان راندند شب‌شكاران خيل سياهكاران * تا پاك از سياهى گردد فضاى بستان زاغ و زغن به خوارى از باغ رفت و اكنون * بلبل به شور و شادى شد هم‌نواى بستان شد لاله داغدار و « سوسن » خموش از غم * زان دم كه جان فشاندند ياران به‌پاى بستان

بغض غم عشق

چون زورق بشكسته‌اى در بحر غمها * سرگشته از هر سو روم تنهاى تنها نه ساحل آرامشى در پيش دارم * نه خاطرى آسوده از توفان غمها صد داغ بر دل دارم از سوز جدايى * خونين دلم در دست محنت لاله‌آسا چون موج سرگردان ، شكسته در گلويم * بغض غم عشق تو را توفان دريا ديشب گل ياد تو را در باغ چيدم * عطر نفسهاى تو را مىداد گلها من بودم و ياد تو و تنهايى شب * مهتاب مىخنديد بر تنهايى ما اينك خزان شد نوبهار عمر « سوسن » * دير آمدى اى گلبن باغ تمنّا

اختر شوق

يار را در چمن چمان ديدم * خوش‌تر از سرو بوستان ديدم داغش افزود بر دلم زيرا * رخ زيباش لاله‌سان ديدم سروقدى صفاى هر بستان * گل‌رخى زيب گلستان ديدم ساقىام داد جامى از الّا * كه شوم لا و لا مكان ديدم اختر شوقم از دو ديده چكيد * گريه و خنده توأمان ديدم فاش گو « سوسن » از عنايت دوست * جلوهء صاحب الزّمان ( عج ) ديدم