بيكرانه خورشيد
بار دگر بهاران شد آشناى بستان * ديباى سبزه آورد بهر رداى بستان
تا فرودين برآمد بهر طلايهدارى * گرديد جلوهگر گل در جاىجاى بستان
دشت و دمن سراسر باشد اگر دلانگيز * دارد صفاى ديگر آب و هواى بستان
تا گم شود سياهى ، از بيكرانه خورشيد * آورد نور خود را تا راستاى بستان
راندند شبشكاران خيل سياهكاران * تا پاك از سياهى گردد فضاى بستان
زاغ و زغن به خوارى از باغ رفت و اكنون * بلبل به شور و شادى شد همنواى بستان
شد لاله داغدار و « سوسن » خموش از غم * زان دم كه جان فشاندند ياران بهپاى بستان
بغض غم عشق
چون زورق بشكستهاى در بحر غمها * سرگشته از هر سو روم تنهاى تنها
نه ساحل آرامشى در پيش دارم * نه خاطرى آسوده از توفان غمها
صد داغ بر دل دارم از سوز جدايى * خونين دلم در دست محنت لالهآسا
چون موج سرگردان ، شكسته در گلويم * بغض غم عشق تو را توفان دريا
ديشب گل ياد تو را در باغ چيدم * عطر نفسهاى تو را مىداد گلها
من بودم و ياد تو و تنهايى شب * مهتاب مىخنديد بر تنهايى ما
اينك خزان شد نوبهار عمر « سوسن » * دير آمدى اى گلبن باغ تمنّا
اختر شوق
يار را در چمن چمان ديدم * خوشتر از سرو بوستان ديدم
داغش افزود بر دلم زيرا * رخ زيباش لالهسان ديدم
سروقدى صفاى هر بستان * گلرخى زيب گلستان ديدم
ساقىام داد جامى از الّا * كه شوم لا و لا مكان ديدم
اختر شوقم از دو ديده چكيد * گريه و خنده توأمان ديدم
فاش گو « سوسن » از عنايت دوست * جلوهء صاحب الزّمان ( عج ) ديدم