تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1804

مساهمون:

ص١٨٠٤
كشور جم به زارى و خوارى * كس از آن نيست خرّم و دلشاد ازچه‌رو نوجوان شود ناكام * پير فرتوت ، خوش‌دل و داماد تا خراب است كشور از مردم * دانم آن‌قدر كى شود آباد بايد از اين بناى كهنه گذشت * كرد بنيان عمارت نوزاد گو « سليمى » چه خوب يادت داد * كه كسى آن‌چنان ندارد ياد

رنج و گنج

اين شنيدم كه هركه را گنج است * بهرهء كار و كوشش و رنج است من از اين گفته در شگفتم سخت * زان كه بس كارگر در اشكنج است همچو افراز دست آن را من * ديده‌ام گوييا كه اسفنج است آزمندى زرنگ و تن‌پرور * كه نه در كار و كوشش و رنج است سيم و زر همچو موش اندوزد * به اميدى كه در برش گنج است گنج وى در فزون چنان سودش * هر ريالى براى او پنج است بهر آن گنج سرخوش و دلشاد * دل او در دلال و در غنج است گر دمى باشدش بهِ زرّين * دم ديگر انار و نارنج است گنج گنجور و رنج رنجوران * همچنان دستگاه شطرنج است دست خونين اين ستم‌پيشه * خونفشان سرخ تا به آرنج است مىنداند مگر « سليمى » او * اين جهان چون سراى اسپنج است با همه سيم و زر به هر نيرنگ * لاجرم او دچار قولنج است تا جهانى بود چنين و چنان * كار گيتى هميشه بغرنج است

بلاى هزار فاميل

هنوزم مهر آن مه در ضمير است * كه جانم والهء بدر منير است مرا مه‌پيكرى شوخ است و زيبا * كه در حسن و وجاهت بىنظير است مشام جان من را بوى خوش‌بوش * چنان بوى خوش مشك و عبير است به سختى تار و پود جان زارم * به تار موى او در دار و گير است ز مژگان بس‌كه تير انداخت جانم * تو گويى دم‌به‌دم آماج تير است