كشور جم به زارى و خوارى * كس از آن نيست خرّم و دلشاد
ازچهرو نوجوان شود ناكام * پير فرتوت ، خوشدل و داماد
تا خراب است كشور از مردم * دانم آنقدر كى شود آباد
بايد از اين بناى كهنه گذشت * كرد بنيان عمارت نوزاد
گو « سليمى » چه خوب يادت داد * كه كسى آنچنان ندارد ياد
رنج و گنج
اين شنيدم كه هركه را گنج است * بهرهء كار و كوشش و رنج است
من از اين گفته در شگفتم سخت * زان كه بس كارگر در اشكنج است
همچو افراز دست آن را من * ديدهام گوييا كه اسفنج است
آزمندى زرنگ و تنپرور * كه نه در كار و كوشش و رنج است
سيم و زر همچو موش اندوزد * به اميدى كه در برش گنج است
گنج وى در فزون چنان سودش * هر ريالى براى او پنج است
بهر آن گنج سرخوش و دلشاد * دل او در دلال و در غنج است
گر دمى باشدش بهِ زرّين * دم ديگر انار و نارنج است
گنج گنجور و رنج رنجوران * همچنان دستگاه شطرنج است
دست خونين اين ستمپيشه * خونفشان سرخ تا به آرنج است
مىنداند مگر « سليمى » او * اين جهان چون سراى اسپنج است
با همه سيم و زر به هر نيرنگ * لاجرم او دچار قولنج است
تا جهانى بود چنين و چنان * كار گيتى هميشه بغرنج است
بلاى هزار فاميل
هنوزم مهر آن مه در ضمير است * كه جانم والهء بدر منير است
مرا مهپيكرى شوخ است و زيبا * كه در حسن و وجاهت بىنظير است
مشام جان من را بوى خوشبوش * چنان بوى خوش مشك و عبير است
به سختى تار و پود جان زارم * به تار موى او در دار و گير است
ز مژگان بسكه تير انداخت جانم * تو گويى دمبهدم آماج تير است