سرانجام در سال 1350 بدرود زندگى گفت . « 1 »
اشعار زير از نظم اوست :
چشم بيگانه
چشم بيگانه چو بر چهرهء يارم افتاد * اخگرى بود كه در جان نزارم افتاد
شد دل و ديده و جان تار و جهانم تاريك * زان به رخسار جهان ديدهء تارم افتاد
شد دل نازك من ريش و پريشان گويى * پارههاى دل خونين به كنارم افتاد
چمنم زرد شد و باغ اميدم خشكيد * از خزانى كه به گلزار ديارم افتاد
دل هركس به دلم سوخت از اين سوزش سخت * كه به جان و دل و اندام فكارم افتاد
كارم از كار گذشت و همه چيزم بد گشت * زان گرهها كه به هر رشتهء كارم افتاد
از تبهكارى يكمشت تبهكار پليد * آتشى در همهء داروندارم افتاد
با چنين جان پريش و دل پرتشويشم * غم ندارم گذرى گر سر دارم افتاد
عهد و ميثاق شكست و به رقيبم پيوست * شد پشيمان و پى قول و قرارم افتاد
مردم از حسرت روزى كه ببينم شايد * ديدهء يار بر اين حالت زارم افتاد
گو كجا هست مرا ياور و يارى غمخوار * كه در اين مرحله پا در ره خارم افتاد
آنكه شد تلخ « سليمى » دهنش از تلخى * ياد شهد سخن و مزهء شعرم افتاد
چهرهء بيداد
گر تو ديدى رخ عدالت و داد * من نديدم مگر رخ بيداد
اينك از جور و فتنه و بيداد * شد فراموش فتنهء شداد
اين كهن دير بىثبات و مقام * دارد از جور پايه و بنياد
شور و شر و زيان آزادى * شد فزون از زيان استبداد
مىنبينى مگر كه رشتهء كار * اوفتاده به چنگ هر شيّاد
از ميان رفته عزّت و حرمت * تن به ذلّت سپردهاند افراد
كشورى كه ندارد آزادى * از چه گويند كشور آزاد ؟
هامش
( 1 ) - خوانندگانى كه بيوگرافى كاملترى از او خواستار باشند ، مىتوانند به مقدمهاى كه نگارنده بر كتاب « مهر جاويد » نگاشته است رجوع فرمايند .