آزادى
مرغكى در ميان گلزارى * به قفس ديد مرغ پروارى
گفت بهبه بهشت روى زمين * باشد اين باغ و كس نديده چنين
تو در اينجا عروس بستانى * مرغ خوشبخت اين گلستانى
رستى از زهر تير صيّادان * هستى آسوده از بد دوران
دور از وحشت و هراس و غمى * فارغ از رنج و فكر بيش و كمى
نه تو را غصّهء زمستان است * نه تو را فكر برف و باران است
پشت آن ميله آب و دانه توست * بهترين جاى باغ لانه توست
گو چسان گشته است آماده * بهرت اين نعمت خداداده ؟
پاسخش گفت مرغ زندانى * راستگويى ولى نمىدانى
كآنچه آماده در چمن باشد * نه براى وجود من باشد
تو هم ار بندگى كنى چون من * گردى آسوده و عروس چمن
به من اين نعمت خدادادى * داده شد در بهاى آزادى
مرغك آن را شنيد پس بپريد * بر فراز درخت باغ رسيد
گفت اين تحفه باد ارزانى * بر تو يار عزيز و زندانى
ما گذشتيم ز آب و دانهء تو * ننگ بر فكر و باغ و لانه تو
فقر
در دل شب نالهها از دل كشيد * كاى خدا تاريك شد دنياى من
سوختم ، نابود گشتم ، كس نداشت * گوش بر فرياد جانفرساى من
* *
عمر من در تيرهروزيها گذشت * هستىام اندوه و آه سرد بود
بودهام بازيچه چنگال فقر * بهرهام از زندگانى درد بود
* *
شاهد عمر سياه و تيرهام * دست و پاى خسته و پرپينه بود
با خبر از قلب دردآلود من * چشم خونپالاى و سوز سينه بود
* *