تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1796

مساهمون:

ص١٧٩٦

آزادى

مرغكى در ميان گلزارى * به قفس ديد مرغ پروارى گفت به‌به بهشت روى زمين * باشد اين باغ و كس نديده چنين تو در اينجا عروس بستانى * مرغ خوشبخت اين گلستانى رستى از زهر تير صيّادان * هستى آسوده از بد دوران دور از وحشت و هراس و غمى * فارغ از رنج و فكر بيش و كمى نه تو را غصّهء زمستان است * نه تو را فكر برف و باران است پشت آن ميله آب و دانه توست * بهترين جاى باغ لانه توست گو چسان گشته است آماده * بهرت اين نعمت خداداده ؟ پاسخش گفت مرغ زندانى * راست‌گويى ولى نمىدانى كآنچه آماده در چمن باشد * نه براى وجود من باشد تو هم ار بندگى كنى چون من * گردى آسوده و عروس چمن به من اين نعمت خدادادى * داده شد در بهاى آزادى مرغك آن را شنيد پس بپريد * بر فراز درخت باغ رسيد گفت اين تحفه باد ارزانى * بر تو يار عزيز و زندانى ما گذشتيم ز آب و دانهء تو * ننگ بر فكر و باغ و لانه تو

فقر

در دل شب ناله‌ها از دل كشيد * كاى خدا تاريك شد دنياى من سوختم ، نابود گشتم ، كس نداشت * گوش بر فرياد جانفرساى من
* *
عمر من در تيره‌روزيها گذشت * هستىام اندوه و آه سرد بود بوده‌ام بازيچه چنگال فقر * بهره‌ام از زندگانى درد بود
* *
شاهد عمر سياه و تيره‌ام * دست و پاى خسته و پرپينه بود با خبر از قلب دردآلود من * چشم خون‌پالاى و سوز سينه بود
* *